Sunday, September 13, 2009

چرا؟!ا

این همه احساس پوچی که می کنم. اینکه به خاطر هر کار کرده و ناکرده ای دائم احساس گناه می کنم. این که این همه هی از دست آدمها دلم می گیره. اینکه مدام با خودم تکرار می کنم آدمها عذابم میدن. اینکه دائم احساس بدبختی می کنم با وجود لیوان چایی و بسته کیت کتی که همیشه بهم یادآوری کرده دلخوشی تو همین لذتهای کوچیکه. اینکه پدری هنوز هست و من که میتونم وقتی که خوابه انگشتهام رو لای موهاش فروببرم و ببوسمش بی اینکه گله کنه که هنوز خوابش نبرده از خواب بیدارش کردم. اینکه روی تنم هیج جای زخمی نیست یا هیچ جای چوبی. اینکه دائم به خاطر نبود این جای زخم ها عذاب وجدان دارم. اینکه می دونم دو فردای دیگه نمی تونم ادعا کنم که منم سهمی داشتم اینکه دوست دارم منم قدمی ور دارم و نقشی داشته باشم اما هیچی. اینکه احساس می کنم از من با هویت خاص خودم چیزی باقی نمونده و اینکه احساس کنم انرژیی که به گزارش مهندس فاروقی موقع نگاه کردن و حرف زدن با دیگران بهشون منتقل می کردم دیگه تو وجودم نیست. اینکه احساس می کنم از اون موجودیت پر تحرک حالا یه موجود خنثی باقی مونده که خیلی وقتا سکوت میکنه و از کسی که نباید می شنوه که کم حرفه. این که احساس تن پروری دارم شدید و اینکه بی هیچ انگیزه انگار فقط منتظر یک اتفاقم. این که هیچ نوشتنم نمیاد و اینکه این همه بی روح و بی تفاوت و ماست شدم. می خوام بدونم همه ی این ها به خاطر دوره های روانی شومیه که گاه و بی گاه به سراغ آدم میاد و بعد خودش ول میکنه یا وضع خرابِ مملکته که این شکلیم کرده؟ اینکه وقایع شوم پی در پی سال 88 تو مبحث خونوادگی و سیستم مملکتی این جوری بدبینم کرده یا کلن بی انگیزگیم اود کرده و از زندگی ساقطم کرده؟ اینکه کلا شخصیتم این جوری منفعل شده یا همون دوره های روانی کذائی باعث شده که چنین توهمی داشته باشم؟ کلنا حسم میگه که از تینا و سیستم و اصطلاحات خاصش تو تعریف کردن وقایع و رویدادها چیزی باقی نمونده جز یه سری سوالا و چراهای بی خود و پی در پی. یادم باشه این چرا گفتن های بچگانه رم ترک کنم. همین چراهایی که متین و نوید همیشه با لحن مضحکی اداشو در میارن..الآن باز تینا می پرسه: چرااا؟!!!




posted by Tina at 1:10 AM