Sunday, March 28, 2010

وقتی آدم بعد از کازابلانکا بخوابه



بهم می گه: " به سلامتی نگاهت، کوچولو "


posted by Tina at 5:11 PM

Saturday, March 20, 2010

88

1

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدائی کرد.

سالِ پست

سالِ درد

سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سالِ کبیسه...

2

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یارانِ گمشده آزادند

آزاد و پاک...

3

من عشق ام را در سالِ بد یافتم

که می گوید «مأیوس نباش»؟_

من امیدم را در یأس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشق ام را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد در رسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا

سالِ تاریکی.

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست.

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

4

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه ی حرفهایم شعر شد

سبک شد.

عقده های ام شعر شد همه ی سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم:«گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرار هاست، بزرگترینِ اقرارهاست._

من به اقرارهای ام نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.

5

دل ام می خواهد خوب باشم

دل ام می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم

نگاه کن:

با من بمان!

الف.بامداد

.......................................................................................

پ ن: با من بمان.


posted by Tina at 3:22 AM

Saturday, March 13, 2010

قدرت دستها

یادمه پخش سریال خاک سرخ که تموم شده بود صدا و سیما یه نشستی گذاشته بود با حاتمی کیا و بقیه عوامل فیلم. یادمه تو قسمت پرسش و پاسخش که بود یکی ازش پرسیده بود که از سینمای جنگ خسته شدین؟ هنوزم طاقت ایستادن روی اعتقادات خودتون رو دارید؟ و حاتمی کیا با تم خاص ادبیاتش و اون حالت حرکت لبهاش که همیشه واسم مطبوع بوده یه خاطره ای از روزهای جنگش تعریف می کنه که تو یه عملیات عقب نشینی در حال دوئیدن بودن و تیرهای عراقی ها همین طور از پشت سر می باریده که یهو یه دستی پاش رو میگیره و نگهش می داره میگفت که یه مجروحی بوده که معلوم بود تا دقایقی بیشتر نمی مونه و با وجود خونی که تو صورتش نبود و لبهای بیرنگش عجیب دستهاش چه قدرتی داشتن. می گفت واژه هاش گویا نبودن و من فقط از حالت چشمهاش می فهمیدم که ازم کمک می خواد. می گفت در اون شرایط کاری از دستم برنمیومد و فقط تونستم قول بدم که جلوتر که به نیروهای امداد که رسیدم براش کمک بفرستم. و با چشم های آبی ئی که مثل پرستویی اشک عیان نداشت اما خیس بود این طوری گفت: «برادر من چیزی که باعث میشه من روی سینمای جنگ کار کنم نه این حرفهای توئه نه هیچ چیز دیگه ای. قدرت کلمات اون قدری نیست که باعث بشه من غرّه بشم یا که مثلا بخواد انگیزه م رو واسه ادامه دادن بگیره چیزی که من رو جلو می بره قدرت اون دستهاست که هنوز رو پای منه و باعث میشه که از جنگ بگم!» این جزء اون دسته از دیالوگهاییه که واسه همیشه ش تو ذهنم موند چون عمیق بود چون پشتش واقعا یه اعتقادی بود چون گوینده ش بهش باور داشت و تا کجام نفوذ کرد. تا همین جا که عین جمله هاش تو ذهنم مونده و این هیچ ربطی به حافظه ی قوی م نداره. چون اصولا کلماتش تو دلم نفوذ کرده بود. تا میگذره و میرسه به این آخریا. اون جا که از جادوی دستهام گفتی دیالوگهای حاتمی کیا اومد جلوی چشمم با خودم فکر کردم که حتما همه ی دستها پشتشون یه قدرتی هست. درست مثل اون جا که کوروش رنجبر تو شعرش میگه دستی که آرامش دهد نمی یابد... فکر کردم که حتی دستها با حرکتشون می تونن حرف بزنن. درست مثل چشم ها. چشم ها هم همیشه خیلی گویاتر از واژه ها هستن و صریح تر حرفهاشون رو میزنن مثل اون جا که داشتی گل یخ فرهاد رو می خوندی اما چشم هات چیزی سوای حرکت لبهات می گفتن. مثل اون جا که اون مجروح با چشمهاش حرف می زد. اون شب به جادوی دستها ایمان آوردم و معتقد شدم پشت هرچیزی اگه یه حس یا باور قوی باشه چقدر قدرت تاثیرش رو زیاد میکنه.. مثل دیالوگهای حاتمی کیا مثل حرکت دستهای من.

امروز: با خودم فکر می کنم که دستهام چه کم قدرت بودن. شاید به خاطر اینکه همیشه سردن..

اشکی نمی ریزم.. آهی هم نمی کشم.. 88 که تموم بشه همه چیز رو با خودش خاک می کنه. همه ی خاطرات خوب رو هم حتی...

posted by Tina at 2:05 PM