قصه ی آن قرقاولی که ظهر تابستان به خانه یمان آمد و روز و شب پشت پنجره ای کوچک آبی ِآسمان را آرزو می کرد...
posted by Tina at 1:41 AM
Post a Comment
<< Home
0 Comments:
Post a Comment
<< Home