Sunday, January 13, 2008
به استاد احمد عاشورپور
به چشم های آبیش زل می زنم و می پرسم: چرا این همه واسه لیلی شعر خوندی؟ لیلی کی بود؟ صدای خنده ی تمام کسانی که با من دورش حلقه زده بودن تو گوشم می پیچه و شاید دلخورم می کنه! کاملا جدی پرسیده بودم سوالم رو، صدای شلیک خنده جدی ناراحتم کرده بود. با چشم های کاسش واسه چند ثانیه زل میزنه تو چشمهام و میگه: آخه دختر جون تو از نوه ی منم کوچیکتری، چی بگم بهت آخه؟! عکش رو تخت بیمارستان که رو صفحه ی مانیتور بالا میاد غمی که از غروب تو یه جا تو قفسه ی سینم پیچیده بود چند برابر میشه و من رو یاد لحظه ای می ندازه که جلوی سن واستاده بودم و سرم و حسابی گرفته بودم بالا که خوب بتونم ببینمش. اونم واسه چند لحظه ی طولانی نگاهش رو رو صورتم زوم کرد و سعی میکرد که معنی نگاهم رو بفهمه و مکررا بهم می گفت "جان؟! " تا بلکه بتونم حرفم رو بهش بزنم ولی من فقط نگاهش میکردم. نگاهم همه تحسین بود..
به یاد تمام ترانه های سبزی که نثار لیلی و گیلانم کردی تو رو به ابدیت می سپرم. مردی از نژاد و زمین ِخودم، صدات جاوید...
.................................................................................................
لینک های مرتبط:
posted by Tina at 12:17 AM
Saturday, December 22, 2007
ضد گلوله ست!
بیزارم از آقای کارگردانی که غرق شده بود تو دیالوگهای کریستف کلمب. بی هیچ تلاشی در لحن ندامت بارش و تنها تکرار کسالت بار ردیف کلماتش.. با نت همسان غم و شادیش که تهوع آور بود.. تعبیه ی سنگهای بی شمار رو صحنه که براش توهم بروز فکری خاص رو داشت، واسم مسخره بود.
و آقای کارگردانی که لفظ سیگار و قهوه ی دستنوشته های یه دختر هفده ساله توجهش رو جلب کرد و فکر کرد که بله! شاید که اینجا هم خبریه.. هر چند که عنوان اسامی ذکر شده خبرساز بود. اما بیزارم از لفظ قهوه و سیگار برای تعلق گرفتن به قشری خاص! شاملو، ویکتور خارا، حسین علیزاده، گلی ترقی، منیرو روانی پور، پژمان شفایی.. هر چند که مورد آخر کاملا ناشناخته مونده اما واسه من به اندازه ی اونای دیگه ارزشمنده.. خلاصه عواملی چند دست به دست هم دادن که پی گیر تئاتر تو دانشگاه نشم. می دونم قضاوتم در مورد آقای کارگردان دومی از نوع ارزیابی شتابزده بوده ولی معتقدم آدم واسه چیز یادگرفتن از دیگران در مرحله ی اول باید قبولشون داشته باشه که متاسفانه این قضیه در مورد من و دو تا آقایون کارگردان صادق نبود.
.........................................................................................................
پ ن: نمی دونم آقاهه دقیقا انگیزه ش چی بود ولی یه سری پیژاماهای مکش مرگ ما رو گرفته بود دستش و یه سری شون رو هم پهن کرده بود گوشه ی پیاده رو و با اعتماد به نفس خاصی می گفت: حاج آقا ضد گلوله ست، بیا ببر!
پ ن: تارا که غصه خوردنم و می بینه میگه فداااای سرت خواهررررم! با یه پوزخند میگم تا حالاش که همه چیز و همه کس رو فدای سرم دادم! اینم روش...
پ ن: سین میگه یه دنیای کوچیکه و یه دونه تینا. فقط غصه نخور. چیزی شبیه جمله هایی که اون یکی سین تو تابستون بهم می گفت. خوشحال میشم وقتی که تو دوره های خاص دوستهام رو کنارم احساس میکنم. کسانی که نگران حالم باشن.
پ ن: تجربه ی قشنگی بود دوست جون، شب جمعه ای که گذشت! کلی به مزاجمان خوش آمد انواع خنده هایمان؛ از قبیل خنده ی شادی، خنده ی حرصی، خنده ی عصبی، خندهی شوکی، خنده ی کپی، خنده ی زهری و ... (خطاب به خانم لام)
posted by Tina at 11:59 PM
Friday, December 14, 2007
از اون بالا کفتر میآیه!
از رفتن ماه به تهران چیزی حدود چهارده روز می گذره. هرگز فکرشم نمی کردم که تا این حد فقدان خواهر رو بتونم تحمل کنم. امشب زنگ زدم بهش و گفتم که در حال حاضر چقدر احساس بی فایده بودن می کنم. گفتم که بچه های گروه موسیقی با اینکه سال اول ورودشونه چقدر فعالن و اینکه دومین کنسرتشون رو در طول یه ترم دارن اجرا میکنن و این دفعه با همکاری یه سری از بچه های دانشگاه تهران. بهش گفتم که دو تا از هم گروهی های تئاترمون حالا رفتن روی صحنه و اینکه پوستر نمایششون هم خیلی همچین دیزاین شده و شیک و پیک بوده. گفتم که یه جا رم که با علاقه ی خودم رفتم نصفه ول کردم و اینکه آخرش هیچی نمی شم. اون هم مثل همیشه تا تهش به حرفهام گوش داد و گفت: خیله خب، غر زدن هات تموم شد؟! می گم: چه غری؟! آدمها همه شون هدف دارن و هر کسی بالاخره داره یه کاری میکنه و او نهایی هم که نه، از نظرم خیلی می بخشیدا گوسفندن!! خب من هم هیچ رقمه گوسفند بودن رو دوست ندارم! می گه تو هم همه ش این نداشته هات رو بکوبون تو سر خودت! می گم کو داشته هام؟! می گه خب هدف ساختنیه، اومدنی که نیست! می گم نمی دونم. فعلا فقط دوست دارم ول بگردم. می گه بیا فعلا اینم یه هدف! می گم خب چه کنم با این حس ِگوسفندی؟؟؟ تلفن قطع می شه و تلاشم برای ارتباط مجدد بی ثمر می مونه. با SMS یه بوس می فرسته و اینکه وقتی برگشت بیشتر راجع به این موضوع صحبت می کنیم. گوشی رو که پرت می کنم رو تخت یه لیست از کارای عقب مونده م می یاد جلو چشام! بستن پروژه های بتن و معماری جهان، جزوه های متعدد نقشه برداری، اتوکد، 5واحدِ کذایی طرح، برداشت که هنوز کلنگش رو نزدیم، کارهای کلاس زبان و هوارتا new words یی که زیرشون یه خط آبیه یا با ماژیک فسفری های لایت شدن، جزوه ی قطور معماری جهان. طبق معمول یه بی خیالش می فرستم و به تماشای آبهای سفید رو می ذارم تو ضبط. وقتی طرف دومش ساری گلین رو شروع می کنه به خوندن یاد ایمان پورقل و یه دوره ی خاص می یفتم. تاکیدش واشه منفعل نشدن. به این فکر می کنم که همه ی این حرفها رو وقتی می زد که تو همه ی کانون های دانشجویی خاک مرده ریخته بودن. فکر می کنم حالا اگه دانشجو بود چقدر وضعش فرق می کرد و چقدر جای پیشرفت داشت و باز وضع راکد خودم میون این همه کانون فعال میره رو نروم! چقدر دوستش داشتم و بیشتر از اون چقدر قبولش داشتم. خیلی وقته که ازش هیچ خبر ندارم.
با پریدن دکمه ی ضبط بعد از تموم شدن طرف B حالا این صدای شجریانه که می پیچه تو اتاق. "به جان تا آسمان عشق رفتم / به صورت گر در این پستم من امشب"
برگهای روزنامه پرپر ولو ان رو تختم. نامه ی مستر رها به تن ماهی! اون جا که می گه تن جان!! آخ که این بشر چقد روانِ ملتی رو شاد می کنه بیشتر از اون موجبات حرص خوردن جماعتی رو فراهم. مثل همه ی موارد دیگه ی امروز و امشب این قسمت هم به همون نظریه ی معمول ختم میشه. اینکه فکر می کنم در حال حاضر همه جوره واسم از اون بالا کفتر میآیه!
رو صفحه ی ادبیات یه عکس بزرگ از پل استره. اولین بار پل استر رو از طریق پیمان اسماعیلی شناختم یه مصاحبه باهاش ترتیب داده بود و یادمه شبی که قرار بود ارتباطشون برقرار شه کلی مکافات کشیده بود. اولین کتابی هم که ازش خوندم کشور آخرین هاش بود. واسم جالب بود که توصیفات نویسنده از کشوره واسم اصلا درو از ذهن و باورنکردنی نبود. شاید شرایط خودمون رو خیلی نزدیک بهش احساس می کردم.
میرم رو صفحه ی سینما و فکر میکنم بچه های کانون فیلم و عکس حتما تا حالا این فیلم و دیدن یا لااقل اسمش رو شنیدن و می دونن کیفیت فیلم در چه ابعادیه. به فیلم های نریمان فکر می کنم که از دوسال پیش دستمه و هنوز شمار کثیری شون رو ندیدم. فقط چهارتا فرمان اول ده فرمان و سی دی اول خشت و آینه! گامهای معلق لک لک شم زیر نویس نداشت و با کمال تاسف گذاشتمش کنار! فیلم خوشرنگی بود و اتمسفر فیلم هم دوست داشنتی بود. پیشنهادش رو پژمان بهم داده بود.. این رو با دزد دوچرخه ی دسیکا و سینما پارادیزوی تورناتوره. سرزمین زرد ِ نمی دونم کی و ایثار تارکوفسکی هم بود.
چرا همه ی فیلم های مورد علاقه ش یادمه؟ چرا همه چیز امروز من رو به یاد یه سری از دوستای قدیمی م میندازه؟ آدمهایی که حالا به کل از زندگیم خارج شدن. چقد دلم یکی از این دوستهای قدیمی م رو می خواد. اختلاف سنیشون با من زیاد بود و اصلا قصد نشون دادن خودشون رو نداشتن. حرفها و پیشنهادهاشون صرف کمک به من و پرورش یه آدمی بود که بعد ها گوسفند نشه! دلم یه پژمان می خواد! یه پیمان! یه ایمان که هدفی جز به حرکت درآوردنم نداشته باشن! یکی که خیلی ازم بزرکتر باشه و منم واژه هاش رو باور داشته باشم.
posted by Tina at 2:06 PM
Friday, November 30, 2007
بنویس نغمه
وقتی تو ظهر داغ اون مرداد ماهه نگاهم طبق معمول با تاخیر چند ماهه تو ویترین مغازه ها دنبال یه کادوی مناسب واسه تولدت می گشت، هیچ فکرشو نمی کردم که حالا بعد یه سال تو یه بعد از ظهر پاییزی با بابا تو فروشگاههای کریستال فروشی و مورفی ریچارد دنبال یه تیکه وسیله ی خونه واسه کادوی عقدت بگردیم. هنوز هم تمام دفترها و لوازم تحریری رو که با طرح اسنوپی شون من رو بیاد تو می نداخت و تو رو دست به جیب می کرد دارم! همه ی اون کاغذ کادو هایی که جمله های مورد علاقه م رو که زنگهای تفریح روی تخته می نوشتم رو روشون به ترکی استانبولی نوشته بودی! نغمه ی من یاد تو واسم هنوز هوای مدرسه رو داره! خاطراتت واسم هنوز بوی مدادتراش میده! تمام سالهایی که به اصطلاح روزهای مدرسه بغل دستی هم بودیم! یاد تمام وقتهایی که از صدای دبیر عقب می موندم و از رو خط تو می نوشتم و تمام اون غرغر کردن ها که نغمه خوش خط بنویس نمی تونم بخونم! نغمه ی من هرگز بهت نگفتم اما هضم عروس شدنت واسم زود بود. واسه جبران دیر رسیدنم پله های خونتون رو دو تا یکی دوییدم بالا. وقتی رسیدم بابات آروم انگشتش رو گذاشت رو دماغش بهم گفت: تش ش ش!! دو دقیقه دیر رسیدی نغمه بله رو گفت. از در که اومدم تو، اولین چیزی که دیدم تو بودی که با یه شال شیری نشسته بودی. صورتت پشت به من بود. لبخند و چشمهای راضیت رو نمی تونستم ببینم و این عذابم میداد. می دونستم همه چیز به خواست خودت بود اما می خواستم از شادی درونیت مطمئن شم. هیچ وقت در این زمینه با من و دیبا صحبت نکردی شاید اگه میگفتی منم می تونستم بگم که نغمه ی من تو هنوز دستهات واسه قبول کردن خیلی از مسئولیتها خیلی کوچیکه! میدونم اون دستها فقط وقتی بزرگ می شن که با مسائل و مسئولیتها درگیر میشن اما من می خوام بگم که هیچ سختی ئی رو واسه ت در ازای بزرگ شدن دستهات نمی خوام! کاش بفهمی دقیقا چی می خوام بگم! حرفام سرد و ناراحت کننده نیست فقط می خوام بگم که نگرانتم. کاش بتونی مطمئنم کنی که عذاب وجدانم بی مورده و تو همون نغمه یی هستی که اگه چند سال دیگه هم صبر میکرد قرار بود باشه. کاش بتونی متقاعدم کنی که دستهات به اندازه ی کافی بزرگ شدن و تمام فکر و خیال ها و نگرانی هام بی مورده. نغمه لطفا خوش خط بنویس! نمی تونم بخونم..
posted by Tina at 9:20 PM
Tuesday, November 27, 2007
حباب
دورت همیشه واسم یه حباب بوده، یه حباب. یه حباب که هیچ وقت نذاشت بهت نزدیک بشم و پوستت رو لمس کنم. یه حباب که همه ی آدم ها دورشون دارن. شاید همون حبابی که مهندس ف بهش می گفت حباب آدمها! می گفت همه ی آدما دورشون یه حباب دارن. می گفت این حباب تو مناسبات مختلف اجتماعی اندازه ش فرق می کنه. می گفت مثلا وقتی تو یه اتوبوس نشستین اندازه ی این حبابه خیلی بزرگه. یعنی حبابتون اون قدر بزرگه که نمی ذاره خیلی به مسافرهای توی اتوبوس نزدیک بشین. می دونی؟ بذار دقیق تر بگم! مهندس ف از یه جور حریم حرف میزد ولی من دارم دقیقا از یه حباب می گم. از یه شیشه که مثل اسبابهای توی موزه ها همیشه دورت بود. و تو که با طرح یه لبخند مثل اون زیرخاکی ها تو حبابت واستاده بودی و فقط نگاه می کردی. و دستهای من که با لبهای نیمه باز تا نزدیکی های صورتت میومد و آخرش می نشست رو جداره ی اون حباب. و تو که اون وسط همون طوری داشتی لبخند می زدی. حبابه هی بزرگ شد. هی بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر شد. اونقدر بزرگ که دیگه داشت می ترکید و این داشت تو رو واسم یکی می کرد مثل همه ی اونهای دیگه. شایدم ترکید... هیچ نمی دونم... یعنی هیچ وقت ندونستم... شاید چون همیشه واسم آغشته به وهم و خیال بودی... چون همیشه ازت فقط یه تصویر داشتم...که داشت لبخند می زد...توی یه حباب...
posted by Tina at 11:02 PM
Thursday, November 15, 2007
بی عنوان
خوابم میاد.. از آخرین باری که چیزی نوشتم هیچی یادم نیست.. خوابم میاد.. دماغم فس فس می کنه و سرم گنگه.. سرما خوردم انگار.. بی هیچ آدلت کلد و آنتی هیستامینی.. یکی می گفت هر بار که فکر میکنی یا چیزی رو به یاد میاری مغزت یه پیچ می خوره یا یه چیزی تو این مایه ها.. در هر صورت خیلی وقته که مغزم هیچ پیچ نخورده.. شاید لازم باشه یکم دیفرانسیل بخونم واسه پیچ خوردن.. دلم یه حس تازه می خواد.. واسه تجربه کردن.. واسه نوشتن.. واسه بودن.. خیلی چیزا حالا دیگه مثل قبل نیست.. نه من.. نه آدما.. دلم یه هوای تازه می خواد.. یه حس خوب واسه بودن.. واسه نوشتن.. سرم گنگه.. حسابی خوابم میاد.. یه سری چیزا باید عوض شه..
posted by Tina at 1:41 PM
Sunday, September 16, 2007
زیر پای تو

من قالیچه بافته ام با
سرخی آتش غروب تو
با سفید ساکت صحبت
با سیاهی دود
دیری ست قالیچه ریخته زیر پای تو
گیرم که نمی آیی.
بیژن نجدی،
از مجموعه شعر خواهران این تابستان
posted by Tina at 9:35 PM
Tuesday, August 28, 2007
سی ام مرداد
چه لذتی دارد این زندگی یِ نکبتی
با روزی سه بار شربت آلومینیوم اِم. جی. اِس
و سیگاری که کشیده نمی شود.
روزی دوبار هربار ده ورق کتاب نخوانده وُ شعر نگفته
تو هم به جمع شاعران لاکتاب این ولایت خوش آمدی
رولان بارت، فوکو، باختین
همسایگان جهان وطنی!
خاک اتاق من از خیابان که بهتر است
این فرمان حاکم بزرگ میتی کومان است
اینجا لندن است رادیو بی.بی.سی
مصاحبه ی ما را با
فردا روز اول ماه است
قسط بانک وُ کرایه
وَ پول سیگاری را که نباید کشیده شود به من بده
زن بگیر خره
پیر شدی الاغ
ممنونم از همدردی یِ شما
فریم به فریم در به در توام ای شعر باکره! *
تو 365 روز ِسال یه روزش هست که فقط مال خود آدمه. می تونی هر چقدر که دلت می خواد آهنگ بذاری و تنهایی قر بدی. بدون اینکه نگران باشی داری وقت حروم می کنی!
تو 365 روز ِسال یه روزش رو حق این رو داری که از صبح تا شبش تو خونه ول بگردی و با کش و قوس خاصی در یخچال رو باز کنی و بعد از برداشتن یه سیب یا هلو در ِیخچال رو با پات شوت کنی، طوری که محکم صدا بده تق! نه ببخشید کوپ!! بدون اینکه نگران صدای جیغ مامانت باشی. و هیچ کار مفید دیگه ای انجام ندی.
آره تو 365 روز، یه روز حق داری فقط واسه خودت باشی و با هر تلفن و اس ام اسی نیشت تا بنا گوش واشه و بگی:
مرسی هوارتا!!
هانی ، نغمه ، داوود ، سامهر ، سامان ، مهدی پ ، سارا ث ، علی ف ، مهیار ، سعید ، اوهام ، افسانه ، ایمان ، داریوش ، متین ، فرزانه ، سینا ، صدف ، ساحل ، شهاب ، نینا ، دیانا ، دودی ، نوید ، ملیسا ، نریمان ، عامر ، ترمه ، مهسا ، آیدا ، حسن(با th) ، سودی جون ، آئین ، سیامک ، تارا ، آرمان ، لیلا ، مریم ، هدی ، بیتا ، هادی ا ، محمد ، تینا ب ، زمانه ، دیبا ، آذین ، تینا ت ، فاطمه ن ، سمانه ، نوشین ، دنیا ، رنگینه ، مائده ، مولود ، آترین ، حدیث ، یاسی ، مهرناز ، دینا ، مانیا ، پری ، احسان ، بیتا م ، عابد ، مرجان ، پژمان ، مهدی ر ، فهیمه ، فاطمه ص ، مهران ، نینا ق .
می دونین چیه؟
من این زندگی لعنتی رو دوست دارم.
* : کوروش رنجبر، از مجموعه شعر مغز مادرم
*2: ایرج صف شکن، از مجموعه شعر سطر آخر
پ ن: این هم لینک برنامه سورپرایزی ماه خوبم و بقیه دوستهای عزیزی که به شدت تک تک شون رو دوست دارم!
posted by Tina at 1:29 AM
Friday, August 10, 2007
تولدی دیگر
این جا راه بندون نیست! بابا می گه. نیم ساعت دیرتر راه می یفتادیم می خوردیم به شلوغی. این آفتاب داغه؟! این دفعه ضد آفتاب با اس پی اف 100 زدم. نسوختم. خوبه که نسوزم؟ من که می خواستم تو آفتاب داغش بسوزم. آفتاب داغ مرداد رو بهانه کنم و بسوزم. بسوزم؟یا بزرگ شم!؟ دستهام ولی سوخته! تا اون جاش که آستینم به اندازه ی دو تا لبه برگردون تا خورده. دستهام سوخته و دورنگ شده. دستهام. چقدر نگاتون کنم؟ با من چی کار کردین؟ اون موقع که از خواب پاشدم و محکم باهاشون به بالشم چنگ انداختم. با من چی کار کردین؟ اون موقع که دیگه قشنگ همه چی رو می فهمیدم ساعت سه و نیم شب بود. صورتم رو تو بالش فرو کردم و بی صدا جیغ کشیدم و دستهام.. که بازم به بالش چنگ می نداختن. دستهام. می تونم بکارمشون؟ یعنی سبز می شن؟! نمی دونم! پس این شهر چرا دیگه شلوغ نیست؟ سهمیه بنزین؟ سرم رو که رو بالش میذارم می گم صدای اکباتان میاد. دیانا میگه به خاطر هواپیماست. هواپیما. اهواز آفتابش داغ تره؟! می گم تنم واسه تحمل این بار بیش از حد کوچیکه همون موقع که ساعت سه و نیم شب بود. می خواستم جیغ بکشم. مثل زنی که تاب نداشت درد زایمان رو تحمل کنه. می خواست فارغ شه و نمی تونست. درد داشتم. درد دارم؟ از این پل رو گذرها خوشم میاد. اون جا بهش میگن تقاطع غیر هم سطح. تازه دارن می سازنش. یه پرده هم زدن که از مسافرها واسه اختلال در رفت و آمد پوزش می خواهیم. ولی این جا تا دلت بخواد از این تقاطع ها داره. این تیر برق ها. برق دارن. علی می گفت بالا رفتن از این دکل ها دیوونگی محضه. بعضی ها کله خرابی می کنن. مثل مصطفی کرمی. واسه فیلم برداری. دهنم طعم خون میده. ترمه می گه شاید لبت خون اومده. مصطفی هدف داشت. _:« از کابل پرت شدم پایین. بین تمشکها. حالا بیست روز گذشته. چشم هام رو میبندم و دست دارم. بعد چشم هام رو باز می کنم. دستهایم نیست. تنها درد است، درد، درد، درد.» مصطفی هدف داشت. دستهاش واسه هدفش سوخت. حالا درد داره.. درد.. درد اسم کتابیه که فروغ واسه تولد پارسالم جلو کتابخونه ش واستاد و اون رو از لای کتابها کشید بیرون. در خاطره ام لحظه ای هست که به ناگهان همه صداها خاموش می شوند و من او را در بیکران میبینم که لبخند می زند. این رو نوشت و کتاب رو داد دستم. _:«این کتاب رو خیلی دوست دارم. به مناسبت نوزده سالگیت برای تو..» که لبخند می زند، در بی کران.. من درد دارم؟ من هدف داشتم؟ مصطفی هدفش هست ولی دستهاش نیست. من دستهام هست. هدفم کو؟! سوخت؟ هدف که آدم باشه همیشه یکی می سوزه. اورهان تو سمفونی مردگان سوخته بود، نه؟! ولی من نسوختم. هستم. من این جام. ایناهاش. تو دفترچه خاطرات کافه آلبالو. دستهامم هست با یه نرده بون. که ازش می شه رفت بالا. گفتم پله های ترقی، نه؟! مامور سازمان برق به همه اطمینان داده بود که محل فیلم برداری امن است. مصطفی با نرده بون رفته بود بالای دکل؟ این تیربرقها که بالاشون ترانسه اسمشون دکله؟ پس همه نرده بونها پله های ترقی نیستن. بعضی هاش آدم رو پرت می کنن پایین. من پرت شدم پایین؟ مگه داشتم می رفتم بالا؟ باید با دستهام نرده هاشو محکم بگیرم که یه بار لیز نخورم. دستهام این جاست. ایناهاش. باهاشون محکم چسبیدم به نرده های نرده بون. دستهایم را می کارم. سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم.
posted by Tina at 3:58 AM
Sunday, July 22, 2007
ماه و ماهی
اشکهام با قطره های آب یکی می شه
و اونوقت، هیچ کس نمی فهمه که دارم گریه می کنم
درست مثل ماهی ها؛
که اشکهاشون با آب تنگ یکی می شه
و هیچ وقت، هیچ کس متوجه گریه شون نمی شه
نه مثل ماه!
که از سنگه
و هیچ وقت گریه نمی کنه...
......................................................................................................
پ ن: به بابام که نفس بالا و پایینمه
پ ن: مامانم همیشه راست میگه..
posted by Tina at 1:32 PM
Tuesday, July 03, 2007
باشد که
تصویر فوق تصویر منه وقتی که داریوش قصد ِ کشیدن ِکاریکاتور من رو داشت! از شهریور هشتاد و سه تا حالا من و خواهر گرامی داریم کند و کاش میکنیم تا شاید ته مایه شباهتی بین من و کاریکاتور مذکور پیدا کنیم که البته تلاشهامون بی ثمر موند و هنوزم که هنوزه در عجبیم که آقای کتابفروش چطور تونست از روی این تصویر، تشخیص هویت بده و باقی ِماجرا..
وب سایت داریوش رمضانی عزیز که تازه راه اندازی شده. بشتابید، باشد که جزو اولین بازدید کننده ها باشید..
این هم فتوبلاگ نوید دوست سابق و همکلاسی جدید! راوی سطور پرطرفدار "معمار خط کش ت کو؟!" باشد که به بهانه ی این فتوبلاگ جدی تر رو عکسهاش کار کنه چون اصولا معتقدیم مستعده..
ماجراهای "اگه سوسکی ..." رو هم که تو وبلاگ خواهر کوچیکه یافت میشه بخونید. خلاصه اینکه این قاسم آقا رو از دست ندین! ما که کلی خندیدیم! باشد که شما هم مستفیض شید...
posted by Tina at 4:02 PM
Wednesday, June 20, 2007
دختر تابستان
در آینه نگریستم
و با آینه گفتم
دختری که موهایش دیگر کوتاه نیست؛
آفتاب را داغ می خواهد...
داغ ِداغ!
posted by Tina at 10:27 PM