<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-20141059</atom:id><lastBuildDate>Wed, 10 Sep 2008 10:49:32 +0000</lastBuildDate><title>ماه و ماهی</title><description></description><link>http://www.mahomahi.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Tina)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>62</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1408973703592191587</guid><pubDate>Mon, 08 Sep 2008 15:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-10T15:19:32.113+04:30</atom:updated><title>انگاری</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;انگاری همه ی وجودم پر شده از عقده های روانی که امروز به لیلا گیر دادم بیرون نره.. حضور عموزادگانم رو بهم تاکید میکنه و منم میگم که اگه اونها رو هم نداشتم تا حالاش… تا کی می تونم جمله ها رو ناقص و بدون فعل تو ذهنم رها کنم و سعی کنم به چیزی فکر نکنم. چقدر الآن حرفهای اسکارلت اوهارا رو میفهمم که فکر کردن راجع به تارا رو به فردا موکول میکرد.. بعضی فعل ها چقدر نچسبن و همون بهتر که اصلا نباشن.. موکول.. میگه اوکی، نمیرم اما بعدا باید با هم صحبت کنیم.. چیزی ندارم که بهش بگم. این رو از الآن میدونم.. احتمالا فقط نگاش کنم و یه چیزی بگیره گلوم و.. اینم البته بستگی به حال اون روزم داره.. که چی باشه. حال الآنم ولی گفتن نداره.. بهش فکر نمیکنم و جمله ها رو خونده نشده تو ذهنم رها میکنم.. حرفهایی که گفتن نداره.. حتی پیش خودم. این موها چقدر اذیتم میکنن.. احتمالا از ته بزنمشون.. موهام مال شما خانوم آرایشگر.. فقط لطفا مدلی که به صورتم بیاد و پُرش کنه.. پُر نشون دادن صورتم همیشه یکی از معضلات زندگیم بوده و دیالوگی بوده که همواره به آرایشگرای بالا سرم گفتم.. و موهام هم همیشه یکی از راههایی بوده که عقده های روانی م رو تخلیه کنم. اون موقع که مامانم نذاشت برم تهران و منم بی خبر موهام سپردم به قیچی ِخانومِ پ. که به خودم اثبات کنم که همواره تو زندگیم چیزهایی هست که اختیارشون دست خودم باشه. اما این بار نمیدونم زدن ِموهام چه توجیهی میتونه داشته باشه.. فقط موهام مالِ شما خانوم آرایشگر، لطفا مدلی که…&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/09/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-4138274229282394686</guid><pubDate>Thu, 04 Sep 2008 21:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-07T19:31:36.919+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:Tahoma;"&gt;صبح به خیر خدا!:)&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/09/blog-post_7303.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1504766783323122687</guid><pubDate>Sun, 06 Jul 2008 10:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-07-06T15:22:54.023+04:30</atom:updated><title>تا یک سیگار کشیدن</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;با پهلوش فشاری به در می ده و کلید رو اون تو می چرخونه. انگشتهاش رو لای موهای چربش فرو می بره. موهاش واسه چند ثانیه فاصله ی بین انگشتهاش رو پر می کنه. دستش رو آروم از روی سرش می کشه پایین. چربی موهاش رو روی انگشتهاش حس می کنم. دستش رو توی جیبِ روی سینه ش می بره و اون رو می یاره بیرون. نگاهش به سمت نوشته ی آبی لیز می خوره: « خواهر و برادر عزیز... »&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;_ : « آقا بی زحمت نوار طلاییشو لطف کنید»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این رو به آقا کمال، سوپریِ سر کوچه مون گفته بود. نوار طلایی رو می کشه و اون پوست نقره ای رو پاره می کنه. یکی از اون پنبه های پیچیده شده تو کاغذ نارنجی رو می کشه بیرون و می ذاره لای لبهاش. نگاهش رو میاره به سمت من. پاهاش یکی یکی به نوبت به سمت من میان. دمپایی هاش کف حموم قژقژ می کنن. خودم رو عقب می کشم و شونه هام رو توی دو تا دیوارِ کنج حموم جا می دم. دستهام رو روی سینه ام گره می کنم. همون کاری که وقتی کلاس اول بودم واسه رفتن تو ردیفِ عالی ترین ها می کردم. نگاهش رو از من می گیره و به سمت پنجره ی کوچیک حموم می بره. دستش رو بلند می کنه و یه خرده پنجره رو باز می کنه. هوای خنک بیرون وارد محیط نم دار وگرم حموم می شه. برمی گرده سر جای اولش. درِ توآلت رو بلند می کنه و اون رو می شینه. کبریت رو از توی جیبش میاره بیرون. نگاهم به سمت دستهاش لیز میخوره : کبریت ممتاز! یه صفحه ی قرمز که روش عکس سرِ یه اسبه با چند تا ستاره دورش . یکیش رو می کشه بیرون. پاش رو بلند می کنه و کبریت رو به تهِ دمپاییش می کشه. هیچ اتفاقی نمی یفته. پوزخندی می زنه و به گوگرد سرخابی سر کبریت نگاه می کنه. چشمهاش دوباره به سمت من میاد. لبخند می زنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زاویه ی بین پاهاش رو زیاد می کنه تا بتونه کبریت رو از اون وسط بندازه تو آب. کبریت رو می ندازه تو توآلت. متوجه زردی آب توی توآلت میشه:«کثافت!» پا می شه و به سمت آینه می ره. یه کبریت دیگه می کشه بیرون. سیگارش رو که پنبه ی سرش حالا دیگه لای لبهاش نم گرفته، روشن می کنه. اول هوا رو از لابه لای توتون های اون کاغذ سفید، توی ششهاش می ده و بعد اون رو می ذاره لای دو تا انگشتش. دوباره هوا رو به بیرون فوت می کنه. یه لحظه دود جلوی تصویرِ تو آینه ش رو می گیره. دود به سمت بالا می ره و تصویرش دوباره واضح می شه. به چهره ی توی آینه دقیق می شه. به خط سفید لای ابروی چپش نگاه می کنه. دوباره اون پنبه رو لای لبهاش می ذاره و یه نفسِ دیگه. دستی رو که سیگار لای انگشتهاشه رو به سمت ابروش می بره و انگشتش رو روی اون می کشه. روی اون خط سفید دقیق می شه. خاکستر سیگارش می ریزه روی صابونهای عروسکی جلوی آینه. به طرف توآلت می ره و خاکستر سیگار رو می تکونه اون تو. قژقژ دمپایی ش دوباره به سمت آینه می ره. سیگار رو می ذاره رو لبهاش اما دیگه از توش نفس نمی کشه. موهای روی شقیقه ش رو جابه جا می کنه و چشمهاش رو واسه دقیق تر دیدنِ جوش روی شقیقه ش منقبض می کنه. پشتم رو از دیوار حموم جدا می کنم و به طرف آینه می رم . سفیدی روی جوشش رو می بینم. انگشتهای دو دستش رو دو طرف جوش جا می ده و اون رو فشار می ده اما فایده نداره. چونه ش رو می گیرم و صورتش رو به طرف خودم می چرخونم. تار موی روی جوشش رو می کَنم. تهِ مو رو نگاه می کنم. هسته ی جوشش با ته موش اومده بیرون. از جلوی دستشویی خودش رو می کشه کنارش. پهلوش رو می چسبونه به دستشویی و سرش رو به آینه نزدیک می کنه. با ناخنش دوباره اون رو فشار می ده. چرک سفید و خونی از تو سوراخ جوشش می پره بیرون. دستش رو به طرف لبش می بره و سیگار رو که حالا یه نفس&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;باهاش کشیده، از رو لبش میاره بیرون. دوباره به سمت توآلت می ره و اون رو می شینه. منم می رم سر جای اولم و دوباره شونه هام رو می چسبونم به دیوار. لوله ی دستمال کاغذی رو می کشه. اون رو مچاله می کنه و روی جوشش می ذاره. بازم یه نفس دودی دیگه. از لای پاهاش دستمال رو می ندازه توی اون آب زردی که روش یه چوب کبریت نسوخته شناوره و خاکسترهای سیگار. نگاهش دوباره به سمت چشمهای من میاد. می دونم با اون نفسهای خاکستریش همون احساسی رو داره که من فقط خونه ی خاله با عروسکم زیر میز نهارخوری شون بهم دست می داد. یه جور حسِ آرامش و امنیت. انگار که زمان توقف کرده و فقط این تویی که حرکت میکنی. کف دستهام رو روی بازوهام می ذارم و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فشارشون میدم. چشمهام رو می بندم. دوباره خاکستر سیگارش رو اون تو می تکونه. نگاهش می کنم. از توی سیگار یه نفس دیگه می کشه و نگاهم می کنه. خاکسترهای نوک سیگار یه لحظه قرمز می شن و دوباره خاکستری. از جاش بلند می شه. پاهاش دوباره به سمت من میاد. دستهام هنوز دور بازوهامه. دوباره فشارشون میدم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;_:« خسته م! »&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;صداش بوی دود سیگار رو می ده. پشت می کنه و به سمت توآلت می ره. با همون دو انگشت سیگار رو از لبش جدا می کنه و اون تو می ندازه. با پهلوش فشاری به در می ده و کلید رو اون تو می چرخونه. اندام درشتش با اون شونه ها از محیط دودی حموم بیرون می ره. تار موش با اون چرکِ سفیدِ تهِ ش چسبیده به لباسم. به سمت توآلت می رم و مو رو اون تو می ندازم. سیفون رو می کشم. کبریت و خاکسترها و دستمال کاغذی و ته سیگار و اون تار مو، توی اون آب زرد می چرخن و پایین می رن. به طرف در می رم و با اندام باریک و کوچکم هوای دودی حموم رو ترک می کنم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/07/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-3274918482790176515</guid><pubDate>Thu, 19 Jun 2008 13:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-19T18:04:28.455+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;صدای بارون میاد. دم صبحه.. خنکی هوا از لای سفیدی ِحریر ِپرده تو میاد و رو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;ی ملافه ها سر میخوره. و خنکای ملافه ها که ب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;ی هیچ شرمی به بسترم میاد و خودش رو روی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; لختی ساقهام میکشه و نوازششون م&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;یکنه. و خوابِ من که هی سبک و سبک تر میشه.. و تمام حسهای خوب که با بیدار&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; شدنم بی وزن و بی وزن تر میشن. کینه، عقده، کدورت، حسادت.. دلم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; واژه های خشنی می خواد که باهاشون به همه چی چنگ بندازم. واژه هایی خشن و بی رحم. دلم یه ت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;م آبی می خواد با یه سنگ قبرِ خاکستری.. صدای مرگ میاد و تکرار یک اتفاق&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;این روزا فقط وقتی می خوابم احساس خوش&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;بختی میکنم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/uploaded_images/truelovewaits-721002.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://www.mahomahi.com/uploaded_images/truelovewaits-720998.jpg" alt="" border="0" /&gt;  &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;عکس از &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;a href="http://no-words.com"&gt;no-words&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-4807098764330924672</guid><pubDate>Thu, 22 May 2008 16:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-23T00:22:16.125+04:30</atom:updated><title>آبی آبی آبی</title><description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;دکتر می گه:« ارتفاع پنجاه الی شصت سانت واسه جان پناهش خوبه، آدم ها هم دیگه از این ارتفاع نمی افتن»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;b&gt;_:« ولی بچه ها می افتن!»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;همه سرهامون به سمت صدا برمی گرده که با یه بغضی همراست. دکتر با همون خشونت همیشگی ش میگه:« نه! بچه ها واسه چی باید برن اونجا؟!» _:«ولی می رن!» بغض ِتوی صدا هنوز خورده نشده _:«بهتر نیست حداقل روی جان پناه یه سری نرده های حافظ بذاریم؟» دکتر خشن تر از همیشه ش میگه :« چیز قشنگی نمیشه. » و صدا که رو حرفش&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پافشاری می کنه:« خوشگلی مهم تره یا جون آدمها؟!»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هدی هفته ی پیش وقتی که همه در گیر و دار تحویل موقت پروژه هامون بودیم و لابه لای ورقها و پوستیهامون دنبال شابلون مبلمان می گشتیم خبر مرگ پسرخاله ی پنج ساله ش بهش رسید. کودک از بالکن طبقه ی پنجم آپارتمان نقش زمین شده بود و ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;به صدای اون پسر بچه فکر می کنم که حالا دیگه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تو فضای خونه خالیه و خیز و خزشهایی که به تقلید از اسپایدرمن از مبلی به مبل دیگه می کرد و اینکه جای خالی پاهش روی فنرهای مبل احساس میشه. فکر می کنم شاید توهم اسپایدرمن بودن منجر به سقوط پنج طبقه ای کودک شده و به پسر بچه ی توی پارک فکر می کنم که اسمش رهام بود. می گفت که از اسپایدرمن خوشش نمیاد و سوپرمن رو به خاطر چشمهای آبیش دوست داره. به چشم های سوپرمن فکر میکنم و شاید آرامش نسبی یی که رنگ آبی شون به رهام کوچولو داده. به خشونتی فکر می کنم که به رهام و باربد القا شده و بغضی که تو اون صدا بود..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;به هدی فکر می کنم که بعد از این توی همه ی طرح هاش روی هر جان پناهی با ارتفاع ِ50 الی 60 سانتی متر میله های حفاظتی می ذاره. بی تفاوت به خوشگل نبودنشون. حفاظهایی که حتی اسپایدرمن هم با تمام افه های قهرمان مآبانه ش ازش به پائین پرت نمیشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;و دنیا که شبیه یه زندون بشه با حفاظهای آهنی که باید جلودار ِاین خشونت باشه..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;.............................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;" dir="ltr"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پ ن : باربد و مادر بیرون بودند که بهانه گیری های باربد مادر رو خسته می کنه و به خونه که اومدن بهانه گیری های کودک همچنان ادامه داشت که مادر خسته تر می شه و باربد رو پشت در میگذاره. مادر سر و صدای باربدِ پشتِ در رو مزاحم برای همسایه ها حس میکنه و کودک رو به داخل میاره و خودش به حالت قهر به پشت در میره. صدای گریه ی بچه برای لحظه ای قطع می شه و مادر بعد از &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;سراسیمه داخل شدن به خانه، دستهای بچه ش رو می بینه که دیوار بالکن رو گرفته بود و داشت با انگشتهای کوچیکش آخرین تلاشش رو برای پرت نشدن می کرد. ولی مادر فقط تا چند لحظه دیر رسید و تنها کاری که تونست بکنه این بود که بعدها بگه: &lt;b&gt;پایین رفتن بچه م رو دیدم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پ ن: در ِاون تراس همیشه قفل بود. ولی اون روز صبح پدر ِباربد بعدِ دود کردن سیگار قفل کردن در رو از یاد برده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پ ن: چه کسی مقصره؟ مادر که برای آروم کردن صدای باربد آن نمایش رو پیاده کرده بود؟ پدر که اون روز قفل کردن در رو از یاد برده بود؟ یا خود باربد که فکر می کرد از روی بالکن می تونه به پیش ِ مادر بره و همه ی بهونه گیری های اون روزش رو جبران کنه؟ یا خدا که باربد کوچولو رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم اسپایدرمن وار خواسته بود؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;پ ن : روحش آرام و آبی..&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;img style="width: 458px; height: 301px;" src="http://www.mahomahi.com/images/Bleeds_in_Blue_by_EvilxElf.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;   &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-3718132749051023174</guid><pubDate>Wed, 23 Apr 2008 19:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-24T01:07:02.091+04:30</atom:updated><title>Miss L &amp; I</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/images/meL.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://www.mahomahi.com/images/meL.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style=""&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style=""&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; از اول ِاولش نحسی همه جا رو گرفته بود. از اون لحظه که ماشین وقت در اومدن از پارک مالونده شد به نرده های جلوی خونه و ورژن جدید آهنگهامون پر از خش های درشت و ریز بود با پارازیت هایی که مستقیم می رفت رو اعصاب آدم تا اونجا که فهمیدیم کل پلان ها و کارهای دو روزه مون مفت نمی ارزه و دوباره از نو باید شروع کنیم. تداخل میان ترم تنظیم شرایط با برنامه سفرمون هم این وسط غوز شده بود. حضور غیاب استادی که هیچ وقت اصلا لیست بچه ها همراهش نبود هم یکی اضافه کرد به همه ی اینها. درست موقعی که کلاس رو بواسطه ی پولیش کردنِ گندکاریِ صبحمون پیچوندیم. در نهایت پیاده شدن سی و پنج تومن ناقابل میون این هیری ویریا و از میون اسکناس های پنج تومنی تازه ای که عیدی هام بودن و گذاشته بودمشون لای تقویم آبی رنگ سال هشتاد و هفت! (این هشتاد و هفت رو با تاکید بخون. "ش" ش رو بکش و رو "ف" ش حسابی مکث کن) که در نهایت هم دلت نیومد خش خش ِ لذیذِ پولهای تازه ای رو که بوی عیدی های من رو می دادن بسپری به دستهای رنگی مرد تعمیرکار!(هر چند که رنگهای روی دستهاش سفید بود..)&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;اون جا که با هرروکرر ِهمیشگیمون دو تا پلان از لای کارهای مردم بلند کردیم و شروع کردیم به ساده تر کردن نقشه ی ساده شون! اون جا که برنامه سفر از نظر تو کاملا منطفی شده بود و داد و هوارهایی که پشت تلفن رو سر "فا" خالی کردم.&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;تمام عصر دستهام میلرزید و زیر لب فقط فحش بود که می فرستادم. جوهر راپیدهام یا خشک شده بود و پائین نمیومد یا جوهرش این قدر افتضاح میومد که گند میزد به شیتم و میلگردهایی که به قول مهندس باید توپور ترسیم شون می کردیم. عصبی بودم و تا چهار صبح تکرار می کردم گه خوردم اگه گفتم دسن کردن رو دوست دارم. اینکه موقع جابه جا کردن کالکها یهو جیغ زدم تازه عین ترم اولی ها باید راپید بگیرم دستم. خونه از صدای مهمون پر شده بود و عموزادگان که می گفتن تینا اصن نمی شه نگات کرد، بس که سگی. اون بیلاوارث ها رو نمی خوای بدی بالا؟(ابروهام رو می گفتن). نمی دونستم دقیقا به چی می تونم فکر کنم و رسما می دونستم به هیچی! عصبی بودم و همه چی پر بود از یه حس ِبد! بی هیچ دلیلی و صرفا به خاطر یه سری انرژی منفی که تمام روزمون رو گرفته بود. فرداش فهمیدم این بز آوردن ها واسه تو هم تا پاسی از شب ادامه داشته و که حتی منجر به نم پس دادن سبزینکهای تو چشم هات شده و اینکه از زندگیت متنفر شدی. که اون موقع خواستی بیای خونمون و یه غرور کودن مانع شده بود. شایدم یه رو در باستی احمقانه. و همه ی اینها تا اون جا ادامه داشت که کل نکبتهای روز گذشته مون تو مسیر دانشگاه یهو تلپ شد رو ماشین شهرزاد! این قسمت نمی دونم دقیقا ماکسیموم ماجرا بود یا نقطه عطفش؟! چون درست بعد اون بود که لحظه هامون شروع کردن به راه اومدن! مشکلاتمون حل شد و ما هم خندیدن رو از سر گرفتیم. همه ی این ها رو نوشتم که همیشه قدر روزهای خوبمون رو بدونیم. که حواسمون باشه لذت روزهامون با نوشیدن چای! می تونه به اندازه دیروزمون نکبت باشه. که همه چیز بی دلیل حس ِآرزوی ِمرگ بده! همه ی این ها رو نوشتم حتی اگه هیچ کس دیگه ای غیر از تو متوجه شون نشه که به قول خودت با یه بوس ِ لوس تاکید کنم:&lt;b&gt; خاطر خودمان عزیزترین است.. &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/04/miss-l-i.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-6795805961527540235</guid><pubDate>Wed, 26 Mar 2008 09:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-26T14:10:58.347+04:30</atom:updated><title>نیمه کاره ها</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; خب دیر در جریان &lt;a href="http://simaab.wordpress.com/2008/02/13/%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7/"&gt;پیام دعوت&lt;/a&gt;م قرار می گیرم چون طبق معمول نوشته های &lt;a href="http://simaab.wordpress.com/"&gt;سورنا&lt;/a&gt; رو با تاخیر خوندم. ای کاش زین پس اگه به بازی دعوتم می کنی خبر بدی که تاخیرم قابل چشم پوشی باشه:ی اصولا چون واسه م مهم نیست که چقدر از قافله ی وبلاگ نویسان عقب باشم منم ذکر می کنم که کدوما رو نصفه ول کردم..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ یک: فیلیکس یعنی خوش بختی، یه کتاب روسی بود که از بین کتابهای قدیمی بابا برش داشته بودم. وقتی که&lt;a href="http://zirebaranbadke.persianblog.ir/"&gt; یه دوستی&lt;/a&gt; گفت که تو یه دوره خاص ترجمه کتابهای دسته چندم روسی اولویت داشته به ترجمه کتابهای دسته اول باقی کشورها، منم بی انگیزه شدم و ولش کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ دو: شور زندگی، یادم نیست چرا ولش کردم فکر کنم چون امانتی بود و باید پسش می دادم ولی فضای کتاب تو ذهنم یه اتاق تاریکه که یه شمع توش روشنه! خونه برادر ون گوکه گویا. احتمالا آخرین فضا از کتاب باشه که توش بودم. داشته با زن داداشش درد و دل می کرده؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ سه: همه می میرند، کتاب محشری بود خوندنش مصادف شده بود با ترم اول دانشگاهم که پرکارترین ترمم بود. هنوزم نمی دونم چرا دوباره نرفتم سراغش. ولی می خونمش..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ چهار: پیکر فرهاد، احساس کردم یه بازبینی تو بوف کور باید داشته باشم و بعد بخونمش و از اون جا که بوف کور دیگه تو خونه موجود نبود اون هم ناخونده تو کتابخونه باقی موند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ پنج: دُن ِآرام، یادم نمیاد چرا ولش کردم..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ شش: شهری که زیر درختان سدر مرد: دیگه حوصله م از زندگی مرده تو اون روستا سررفته بود. هیچ اتفاقی داشت نمی افتاد. ولی گویا اتفاقها درست بعد از ول کردن من سر ِافتادن گرفتن تو کتاب...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ هفت: سوء تفاهم، جذبم نکرد فکر کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ هشت: زندگی در پیش رو: خیلی بی مزه بود به نظرم. مخصوصا اینکه تو مقدمه ش هم کلی تعریفش رو کرده بود. (ولی جدی نمی شه رو مقدمه کتابا هیچ حسابی باز کردا ! همه شون می گن خوبه)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ نه: شوخی، اعصابم خرد شده بود. احساس می کردم واسه به چالش کشیدن یه بحث، الکی شخصیتش رو مثل خر انداخته بود تو گل. آخه خود شخصیتش نمی دونست محض چی اون جمله رو تو کارت پستاله نوشته. جمله ش این بود؟ مذهب تریاک توده هاست؟ یا که تغییرش داده بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه طرف الکی الکی یه تری زده بود و بعد جدکی جدکی خفت شده بود. کاش داشتمش دوباره سر در میاوردم جریان چی بوده!:ی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ ده: فرنی و زوئی، خط به خط داستان اتفاقهایی بود که تو فیلم پری افتاده بود. منم چون دیده بودمش حوصله م نکشید بشینم و مکتوب ِتصاویر ذهنیم رو باز خوانی کنم!؛)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ یازده: سینوهه: نمی دونم چرا ولش کردم ولی تا اواسط جلد دومش خونده بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ دوازده: یهودی سرگردان: اصلا از اولشم دل خجسته ای داشتم که برش داشتم بخونم! بچه بودم کلی.. طرح جلدش جالب بود واسم همیشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ سیزده: یک عاشقانه آرام، خسته شده بودم بس این به اون گفت: بانوی آذری من! اون به این گفت: گیله مرد من!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ چهارده: فضا، زمان و معماری، یه کتاب بزرگ و قطور معماری بود که خوندنش خیلی واسم وقتگیر بود. یه جاهاییش رو هم می نشستم حفظ می کردم بعد احساس کردم سیستماتیک کتاب یه طوریه و فکر کردم کارم بی فایده ست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;_ پانزده: آخریش هم یک مرد فالاچی بود که مال همین ماه پیشه. کتابش اصلا جلو نمی رفت هی همه ش مثل هم بود. ولی خب اینم بعدنا دوباره می خونم..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خب فکر کنم پانزده تا کتاب نخونده واسه رو کردن بس باشه وگرنه چی تو دنیا زیاده کتاب نصفه خونده ست. در مورد دعوتی ها هم که دیگه بهتره روم و کم کنم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/03/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-5025589904175380213</guid><pubDate>Sat, 15 Mar 2008 20:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-23T23:26:12.669+04:30</atom:updated><title>اگه می دونستم</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;" dir="ltr"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;کاش می دونستم تو سرم دقیقا چی می گذره. این جوری شاید می تونستم با کمی فشار به ذهنم ردیف کلمه ها رو بیارم رو کاغذ و اسمش رو بذارم "آهی که کشیدمان" و اون وقت بگم: نگاه کن! بالاخره منم شعر گفتم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;واسم فرقی نمی کنه که قافیه و ردیف داشته باشه یا وزنی. سفید باشه یا... شعر من هیچ وقت در هیچ کتابی چاپ نخواهد شد و برای سر هم کردن واژه ها تو این سرزمین هیچ حد و مرزی نیست. من اینجا هر قدر که بخوام شعر می گم. بی هیچ مجوزی. و اونوقت فاتحانه می گم: من هم شاعرم. نگاه کن..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;فقط اگه می دونستم تو سرم دقیقا چی میگذره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;" dir="ltr"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1997536538389580830</guid><pubDate>Tue, 05 Feb 2008 17:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-05T21:11:20.414+03:30</atom:updated><title>خرمنی که به سوز ِسرما سوخت</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;            &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;  &lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دختره مودش برمی گرده. می پرسم چت شد یهو؟! که &lt;a href="http://naazliii.blogspot.com/2008/01/blog-post_21.html"&gt;لینکه &lt;/a&gt;رو واسم میفرسته.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;می گه:&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;_«حرفی که ناراحتم کرده بود ولی الآن دقیقا می فهمم چرا. یه چیزهایی شبیه به حرفهایی که تو &lt;a href="http://blog.35dg.com/?id=1558"&gt;این پست&lt;/a&gt; اومده.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;i&gt;"&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; font-family: Tahoma; color: rgb(0, 0, 153);" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="AR-SA"&gt;اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="AR-SA"&gt;دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="font-size: 8.5pt; font-family: Tahoma; color: rgb(0, 0, 153);" lang="AR-SA"&gt;،"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;می گه: _« بهم گفته بود که &lt;i&gt;"به هر حال از دو تا آدم تو دو تا شهر مختلف انتظار ِبیشتر از این رو نمی شه داشت."&lt;/i&gt;» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;می گه: _«ولی من اون قدری دوسش داشتم که این فاصله رو نبینم. اون نمی دونست من اون رو واسه رستوران و کافی شاپ نمی خواستم.» دختره سکوت می کنه...من هم. انگار که بخواد یه بغض کهنه رو فرو بخوره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;_:«و اون قدر راحت از کنارم گذشت که واسه یه لحظه به موجودیت خودم شک کردم. به هر حال حالا دیگه غیر از خاکستر چیزی نمونده. خاکستری که به آتیش زیرش هم نمیشه امیدی داشت.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;سرما اونقدر زیاد بود که اصولا معتقده دیگه آتیشی اون زیر باقی نمونده و تصمیم گرفته تا اون جا که میتونه دیگه تو دوست داشتن آدمها پیش قدم نشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دختره سکوت می کنه..من هم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پ ن: آقاهه یه چیز قشنگ می گفت. می گفت: همه آدمها فکر میکنن که دنیا فقط داره قصه ی زندگی ِاونها رو میگه اما اونها نمی دونن اولین نفری نیستن که..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پ ن: این قضیه ی اولین نفر نبودن خیلی وقتها آرومم کرده و آخرین نفر نبودن هم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پ ن: اون جا که استاد میگه: &lt;i&gt;"تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;/&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی"&lt;/i&gt; و یاد بغضی که دختره تو کنسرت کرد و نکرد و اشکی که پای این بیت ریخت و نریخت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پ ن: کاش می دونستم این معذرت خواهی های مکرر دقیقا از کجا نشأت میگیره. یه جور عذاب وجدان مزمن شاید.. که باز هم نمی دونم از کجاست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پ ن: وقتی که جناب مو قشنگ موهاش رو از بیخ زد فهمیدم که تو زندگی به چیزهای فانی، نباید دل بست..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/02/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-8647702968977842995</guid><pubDate>Sun, 03 Feb 2008 14:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-03T17:48:11.968+03:30</atom:updated><title>کاش</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دانه های دلشان پیدا بود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دانه های دلشان پیدا بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دانه های دلشان پیدا بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دانه های دلشان پیدا بود...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;کاش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دانه های&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دلشان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پیدا بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-5905775268329553163</guid><pubDate>Sat, 12 Jan 2008 20:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-01-13T16:30:49.622+03:30</atom:updated><title>به استاد احمد عاشورپور</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;به چشم های آبیش زل می زنم و می پرسم: چرا این همه واسه لیلی شعر خوندی؟ لیلی کی بود؟ صدای خنده ی تمام کسانی که با من دورش حلقه زده بودن تو گوشم می پیچه و شاید دلخورم می کنه! کاملا جدی پرسیده بودم سوالم رو، صدای شلیک خنده جدی ناراحتم کرده بود. با چشم های کاسش واسه چند ثانیه زل میزنه تو چشمهام و میگه: آخه دختر جون تو از نوه ی منم کوچیکتری، چی بگم بهت آخه؟! &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1068052&amp;amp;Lang=P"&gt;عکش رو تخت بیمارستان&lt;/a&gt; که رو صفحه ی مانیتور بالا میاد غمی که از غروب تو یه جا تو قفسه ی سینم پیچیده بود چند برابر میشه و من رو یاد لحظه ای می ندازه که جلوی سن واستاده بودم و سرم و حسابی گرفته بودم بالا که خوب بتونم ببینمش. اونم واسه چند لحظه ی طولانی نگاهش رو رو صورتم زوم کرد و سعی میکرد که معنی نگاهم رو بفهمه و مکررا بهم می گفت "جان؟! " &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تا بلکه بتونم حرفم رو بهش بزنم ولی من فقط نگاهش میکردم. نگاهم همه تحسین بود..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به یاد تمام ترانه های سبزی که نثار لیلی و گیلانم کردی تو رو به ابدیت می سپرم. مردی از نژاد و زمین ِخودم، صدات جاوید...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;.................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;لینک های مرتبط: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://www.blogtimes.ir/2008/01/ashoorpoor.php"&gt;شمالگان&lt;/a&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://www.mahomahi.com/photoblog/2006/09/blog-post_115884342049027614.html"&gt;ترانه ی دریا طوفان استاد&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://blogtimes.ir/mp3/Jome_Bazar.mp3"&gt;ترانه ی جومعه بازار استاد&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2008/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1871438881302498474</guid><pubDate>Sat, 22 Dec 2007 20:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-12-23T00:31:17.268+03:30</atom:updated><title>ضد گلوله ست!</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; بیزارم از آقای کارگردانی که غرق شده بود تو دیالوگهای کریستف کلمب. بی هیچ تلاشی در لحن ندامت بارش و تنها تکرار کسالت بار ردیف کلماتش.. با نت همسان غم و شادیش که تهوع آور بود.. تعبیه ی سنگهای بی شمار رو صحنه که براش توهم بروز فکری خاص رو داشت، واسم مسخره بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و آقای کارگردانی که لفظ سیگار و قهوه ی دستنوشته های یه دختر هفده ساله توجهش رو جلب کرد و فکر کرد که بله! شاید که اینجا هم خبریه.. هر چند که عنوان اسامی ذکر شده خبرساز بود. اما بیزارم از لفظ قهوه و سیگار برای تعلق گرفتن به قشری خاص! شاملو، ویکتور خارا، حسین علیزاده، گلی ترقی، منیرو روانی پور، پژمان شفایی.. هر چند که مورد آخر کاملا ناشناخته مونده اما واسه من به اندازه ی اونای دیگه ارزشمنده.. خلاصه عواملی چند دست به دست هم دادن که پی گیر تئاتر تو دانشگاه نشم. می دونم قضاوتم در مورد آقای کارگردان دومی از نوع ارزیابی شتابزده بوده ولی معتقدم آدم واسه چیز یادگرفتن از دیگران در مرحله ی اول باید قبولشون داشته باشه که متاسفانه این قضیه در مورد من و دو تا آقایون کارگردان صادق نبود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;          &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;.........................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;پ ن: نمی دونم آقاهه دقیقا انگیزه ش چی بود ولی یه سری پیژاماهای مکش مرگ ما رو گرفته بود دستش و یه سری شون رو هم پهن کرده بود گوشه ی پیاده رو و با اعتماد به نفس خاصی می گفت: حاج آقا ضد گلوله ست، بیا ببر! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;پ ن: تارا که غصه خوردنم و می بینه میگه فداااای سرت خواهررررم! با یه پوزخند میگم تا حالاش که همه چیز و همه کس رو فدای سرم دادم! اینم روش...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;پ ن: سین میگه یه دنیای کوچیکه و یه دونه تینا. فقط غصه نخور. چیزی شبیه جمله هایی که اون یکی سین تو تابستون بهم می گفت. خوشحال میشم وقتی که تو دوره های خاص دوستهام رو کنارم احساس میکنم. کسانی که نگران حالم باشن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;پ ن: تجربه ی قشنگی بود دوست جون، شب جمعه ای که گذشت! کلی به مزاجمان خوش آمد انواع خنده هایمان؛ از قبیل خنده ی شادی، خنده ی حرصی، خنده ی عصبی، خندهی شوکی، خنده ی کپی، خنده ی زهری و ... (خطاب به خانم لام)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/12/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-6180813693365096557</guid><pubDate>Fri, 14 Dec 2007 10:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-12-23T00:29:10.054+03:30</atom:updated><title>از اون بالا کفتر میآیه!</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; از رفتن ماه به تهران چیزی حدود چهارده روز می گذره. هرگز فکرشم نمی کردم که تا این حد فقدان خواهر رو بتونم تحمل کنم. امشب زنگ زدم بهش و گفتم که در حال حاضر چقدر احساس بی فایده بودن می کنم. گفتم که بچه های گروه موسیقی با اینکه سال اول ورودشونه چقدر فعالن و اینکه دومین کنسرتشون رو در طول یه ترم دارن اجرا میکنن و این دفعه با همکاری یه سری از بچه های دانشگاه تهران. بهش گفتم که دو تا از هم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;گروهی های تئاترمون حالا رفتن روی صحنه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;و اینکه پوستر نمایششون هم خیلی همچین دیزاین شده و شیک و پیک بوده. گفتم که یه جا رم که با علاقه ی خودم رفتم نصفه ول کردم و اینکه آخرش هیچی نمی شم. اون هم مثل همیشه تا تهش به حرفهام گوش داد و گفت: خیله خب، غر زدن هات تموم شد؟!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;می گم: چه غری؟! آدمها همه شون هدف دارن و هر کسی بالاخره داره یه کاری میکنه و او نهایی هم که نه، از نظرم خیلی می بخشیدا گوسفندن!! خب من هم هیچ رقمه گوسفند بودن رو دوست ندارم! می گه تو هم همه ش این نداشته هات رو بکوبون تو سر خودت! می گم کو داشته هام؟! می گه خب هدف ساختنیه، اومدنی که نیست! می گم نمی دونم. فعلا فقط دوست دارم ول بگردم. می گه بیا فعلا اینم یه هدف! می گم خب چه کنم با این حس ِگوسفندی؟؟؟ تلفن قطع می شه و تلاشم برای ارتباط مجدد بی ثمر می مونه. با &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;SMS&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; یه بوس می فرسته و اینکه وقتی برگشت بیشتر راجع به این موضوع صحبت می کنیم. گوشی رو که پرت می کنم رو تخت یه لیست از کارای عقب مونده م می یاد جلو چشام! بستن پروژه های بتن و معماری جهان، جزوه های متعدد نقشه برداری، اتوکد، 5واحدِ کذایی طرح، برداشت که هنوز کلنگش رو نزدیم، کارهای کلاس زبان و هوارتا &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;new words&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; یی که زیرشون یه خط آبیه یا با ماژیک فسفری های لایت شدن، جزوه ی قطور معماری جهان. طبق معمول یه بی خیالش می فرستم و به تماشای آبهای سفید رو می ذارم تو ضبط. وقتی طرف دومش ساری گلین رو شروع می کنه به خوندن یاد ایمان پورقل و یه دوره ی خاص می یفتم. تاکیدش واشه منفعل نشدن. به این فکر می کنم که همه ی این حرفها رو وقتی می زد که تو همه ی کانون های دانشجویی خاک مرده ریخته بودن. فکر می کنم حالا اگه دانشجو بود چقدر وضعش فرق می کرد و چقدر جای پیشرفت داشت و باز وضع راکد خودم میون این همه کانون فعال میره رو نروم! چقدر دوستش داشتم و بیشتر از اون چقدر قبولش داشتم. خیلی وقته که ازش هیچ خبر ندارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; با پریدن دکمه ی ضبط بعد از تموم شدن طرف &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;B&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; حالا این صدای شجریانه که می پیچه تو اتاق. "به جان تا آسمان عشق رفتم / به صورت گر در این پستم من امشب" &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; برگهای روزنامه پرپر ولو ان رو تختم. نامه ی مستر رها به تن ماهی! اون جا که می گه تن جان!! آخ که این بشر چقد روانِ ملتی رو شاد می کنه بیشتر از اون موجبات حرص خوردن جماعتی رو فراهم. مثل همه ی موارد دیگه ی امروز و امشب این قسمت هم به همون نظریه ی معمول ختم میشه. اینکه فکر می کنم در حال حاضر همه جوره واسم از اون بالا کفتر میآیه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; رو صفحه ی ادبیات یه عکس بزرگ از پل استره. اولین بار پل استر رو از طریق پیمان اسماعیلی شناختم یه مصاحبه باهاش ترتیب داده بود و یادمه شبی که قرار بود ارتباطشون برقرار شه کلی مکافات کشیده بود. اولین کتابی هم که ازش خوندم کشور آخرین هاش بود. واسم جالب بود که توصیفات نویسنده از کشوره واسم اصلا درو از ذهن و باورنکردنی نبود. شاید شرایط خودمون رو خیلی نزدیک بهش احساس می کردم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; میرم رو صفحه ی سینما و فکر میکنم بچه های کانون فیلم و عکس حتما تا حالا این فیلم و دیدن یا لااقل اسمش رو شنیدن و می دونن کیفیت فیلم در چه ابعادیه. به فیلم های نریمان فکر می کنم که از دوسال پیش دستمه و هنوز شمار کثیری شون رو ندیدم. فقط چهارتا فرمان اول ده فرمان و سی دی اول خشت و آینه! گامهای معلق لک لک شم زیر نویس نداشت و با کمال تاسف گذاشتمش کنار! فیلم خوشرنگی بود و اتمسفر فیلم هم دوست داشنتی بود. پیشنهادش رو پژمان بهم داده بود.. این رو با دزد دوچرخه ی دسیکا و سینما پارادیزوی تورناتوره. سرزمین زرد ِ نمی دونم کی و ایثار تارکوفسکی هم بود.&lt;br /&gt;چرا همه ی فیلم های مورد علاقه ش یادمه؟ چرا همه چیز امروز من رو به یاد یه سری از دوستای قدیمی م میندازه؟ آدمهایی که حالا به کل از زندگیم خارج شدن. چقد دلم یکی از این دوستهای قدیمی م رو می خواد. اختلاف سنیشون با من زیاد بود و اصلا قصد نشون دادن خودشون رو نداشتن. حرفها و پیشنهادهاشون صرف کمک به من و پرورش یه آدمی بود که بعد ها گوسفند نشه! دلم یه پژمان می خواد! یه پیمان! یه ایمان که هدفی جز به حرکت درآوردنم نداشته باشن! یکی که خیلی ازم بزرکتر باشه و منم واژه هاش رو باور داشته باشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-7889187450161988047</guid><pubDate>Fri, 30 Nov 2007 17:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-30T21:23:42.927+03:30</atom:updated><title>بنویس نغمه</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;وقتی تو ظهر داغ اون مرداد ماهه نگاهم طبق معمول با تاخیر چند ماهه تو ویترین مغازه ها دنبال یه کادوی مناسب واسه تولدت می گشت، هیچ فکرشو نمی کردم که حالا بعد یه سال تو یه بعد از ظهر پاییزی با بابا تو فروشگاههای کریستال فروشی و مورفی ریچارد دنبال یه تیکه وسیله ی خونه واسه کادوی عقدت بگردیم. هنوز هم تمام دفترها و لوازم تحریری رو که با طرح اسنوپی شون من رو بیاد تو می نداخت و تو رو دست به جیب می کرد دارم! همه ی اون کاغذ کادو هایی که جمله های مورد علاقه م رو که زنگهای تفریح روی تخته می نوشتم رو روشون به ترکی استانبولی نوشته بودی! نغمه ی من یاد تو واسم هنوز هوای مدرسه رو داره! خاطراتت واسم هنوز بوی مدادتراش میده! تمام سالهایی که به اصطلاح روزهای مدرسه بغل دستی هم بودیم! یاد تمام وقتهایی که از صدای دبیر عقب می موندم و از رو خط تو می نوشتم و تمام اون غرغر کردن ها که نغمه خوش خط بنویس نمی تونم بخونم! نغمه ی من هرگز بهت نگفتم اما هضم عروس شدنت واسم زود بود. واسه جبران دیر رسیدنم پله های خونتون رو دو تا یکی دوییدم بالا. وقتی رسیدم بابات آروم انگشتش رو گذاشت رو دماغش بهم گفت: تش ش ش!! دو دقیقه دیر رسیدی نغمه بله رو گفت. از در که اومدم تو، اولین چیزی که دیدم تو بودی که با یه شال شیری نشسته بودی. صورتت پشت به من بود. لبخند و چشمهای راضیت رو نمی تونستم ببینم و این عذابم میداد. می دونستم همه چیز به خواست خودت بود اما می خواستم از شادی درونیت مطمئن شم. هیچ وقت در این زمینه با من و دیبا صحبت نکردی شاید اگه میگفتی منم می تونستم بگم که نغمه ی من تو هنوز دستهات واسه قبول کردن خیلی از مسئولیتها خیلی کوچیکه! میدونم اون دستها فقط وقتی بزرگ می شن که با مسائل و مسئولیتها درگیر میشن اما من می خوام بگم که هیچ سختی ئی رو واسه ت در ازای بزرگ شدن دستهات نمی خوام! کاش بفهمی دقیقا چی می خوام بگم! حرفام سرد و ناراحت کننده نیست فقط می خوام بگم که نگرانتم. کاش بتونی مطمئنم کنی که عذاب وجدانم بی مورده و تو همون نغمه یی هستی که اگه چند سال دیگه هم صبر میکرد قرار بود باشه. کاش بتونی متقاعدم کنی که دستهات به اندازه ی کافی بزرگ شدن و تمام فکر و خیال ها و نگرانی هام بی مورده. نغمه لطفا خوش خط بنویس! نمی تونم بخونم..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/11/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1704961352097798995</guid><pubDate>Tue, 27 Nov 2007 19:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-27T23:14:04.849+03:30</atom:updated><title>حباب</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دورت همیشه واسم یه حباب بوده، یه حباب. یه حباب که هیچ وقت نذاشت بهت نزدیک بشم و پوستت رو لمس کنم. یه حباب که همه ی آدم ها دورشون دارن. شاید همون حبابی که مهندس ف بهش می گفت حباب آدمها! می گفت همه ی آدما دورشون یه حباب دارن. می گفت این حباب تو مناسبات مختلف اجتماعی اندازه ش فرق می کنه. می گفت مثلا وقتی تو یه اتوبوس نشستین اندازه ی این حبابه خیلی بزرگه. یعنی حبابتون اون قدر بزرگه که نمی ذاره خیلی به مسافرهای توی اتوبوس نزدیک بشین. می دونی؟ بذار دقیق تر بگم! مهندس ف از یه جور حریم حرف میزد ولی من دارم دقیقا از یه حباب می گم. از یه شیشه که مثل اسبابهای توی موزه ها همیشه دورت بود. و تو که با طرح یه لبخند مثل اون زیرخاکی ها تو حبابت واستاده بودی و فقط نگاه می کردی. و دستهای من که با لبهای نیمه باز تا نزدیکی های صورتت میومد و آخرش می نشست رو جداره ی اون حباب. و تو که اون وسط همون طوری داشتی لبخند می زدی. حبابه هی بزرگ شد. هی بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر شد. اونقدر بزرگ که دیگه داشت می ترکید و این داشت تو رو واسم یکی می کرد مثل همه ی اونهای دیگه. شایدم ترکید... هیچ نمی دونم... یعنی هیچ وقت ندونستم... شاید چون همیشه واسم آغشته به وهم و خیال بودی... چون همیشه ازت فقط یه تصویر داشتم...که داشت لبخند می زد...توی یه حباب... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/11/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-6421043764174350138</guid><pubDate>Thu, 15 Nov 2007 10:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-18T01:46:07.398+03:30</atom:updated><title>بی عنوان</title><description>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:9;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;خوابم میاد.. از آخرین باری که چیزی نوشتم هیچی یادم نیست.. خوابم میاد.. دماغم فس فس می کنه و سرم گنگه.. سرما خوردم انگار.. بی هیچ آدلت کلد و آنتی هیستامینی.. یکی می گفت هر بار که فکر میکنی یا چیزی رو به یاد میاری مغزت یه پیچ می خوره یا یه چیزی تو این مایه ها.. در هر صورت خیلی وقته که مغزم هیچ پیچ نخورده.. شاید لازم باشه یکم دیفرانسیل بخونم واسه پیچ خوردن.. دلم یه حس تازه می خواد.. واسه تجربه کردن.. واسه نوشتن.. واسه بودن.. خیلی چیزا حالا دیگه مثل قبل نیست.. نه من.. نه آدما.. دلم یه هوای تازه می خواد.. یه حس خوب واسه بودن.. واسه نوشتن.. سرم گنگه.. حسابی خوابم میاد.. یه سری چیزا باید عوض شه..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:9;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:9;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:9;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/11/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-7543045797325353081</guid><pubDate>Sun, 16 Sep 2007 18:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-02T22:28:44.263+03:30</atom:updated><title>زیر پای تو</title><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/919-785779.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/919-785777.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;من قالیچه بافته ام با&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;سرخی آتش غروب تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;با سفید ساکت صحبت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;با سیاهی دود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;دیری ست قالیچه ریخته زیر پای تو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;گیرم که نمی آیی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:9;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:9;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:9;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;بیژن نجدی،&lt;br /&gt;از مجموعه شعر خواهران این تابستان&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-6998020851864166054</guid><pubDate>Mon, 27 Aug 2007 21:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-02T23:56:49.143+03:30</atom:updated><title>سی ام مرداد</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;چه لذتی دارد این زندگی یِ نکبتی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;با روزی سه بار شربت آلومینیوم اِم. جی. اِس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;و سیگاری که کشیده نمی شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;روزی دوبار هربار ده ورق کتاب نخوانده وُ شعر نگفته&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;تو هم به جمع شاعران لاکتاب این ولایت خوش آمدی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;رولان بارت، فوکو، باختین&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;همسایگان جهان وطنی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;خاک اتاق من از خیابان که بهتر است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;این فرمان حاکم بزرگ میتی کومان است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;اینجا لندن است رادیو بی.بی.سی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;مصاحبه ی ما را با&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;فردا روز اول ماه است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;قسط بانک وُ کرایه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;وَ پول سیگاری را که نباید کشیده شود به من بده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;زن بگیر خره&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پیر شدی الاغ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;ممنونم از همدردی یِ شما &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;فریم به فریم در به در توام ای شعر باکره! *&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;        &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt; تو 365 روز ِسال یه روزش هست که فقط مال خود آدمه. می تونی هر چقدر که دلت می خواد آهنگ بذاری و تنهایی قر بدی. بدون اینکه نگران باشی داری وقت حروم می کنی!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;تو 365 روز ِسال یه روزش رو حق این رو داری که از صبح تا شبش تو خونه ول بگردی و با کش و قوس خاصی در یخچال رو باز کنی و بعد از برداشتن یه سیب یا هلو در ِیخچال رو با پات شوت کنی، طوری که محکم صدا بده تق! نه ببخشید کوپ!! بدون اینکه نگران صدای جیغ مامانت باشی. و هیچ کار مفید دیگه ای انجام ندی.&lt;br /&gt;آره تو 365 روز، یه روز حق داری فقط واسه خودت باشی و با هر تلفن و اس ام اسی نیشت تا بنا گوش واشه و بگی:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt; &lt;b&gt;مرسی هوارتا!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt; هانی ، نغمه ، داوود ، سامهر ، سامان ، مهدی پ ، سارا ث ، علی ف ، مهیار ، سعید ، اوهام ، افسانه ، ایمان ، داریوش ، متین ، فرزانه ، سینا ، صدف ، ساحل ، شهاب ، نینا ، دیانا ، دودی ، نوید ، ملیسا ، نریمان ، عامر ، ترمه ، مهسا ، آیدا ، حسن(با &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;" dir="ltr"  &gt;th&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;) ، سودی جون ، آئین ، سیامک ، تارا ، آرمان ، لیلا ، مریم ، هدی ، بیتا ، هادی ا ، محمد ، تینا ب ، زمانه ، دیبا ، آذین ، تینا ت ، فاطمه ن ، سمانه ، نوشین ، دنیا ، رنگینه ، مائده ، مولود ، آترین ، حدیث ، یاسی ، مهرناز ، دینا ، مانیا ، پری ، احسان ، بیتا م ، عابد ، مرجان ، پژمان ، مهدی ر ، فهیمه ، فاطمه ص ، مهران ، نینا ق .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;  &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;پرسه های شبانه را &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;                                       قاب می گیری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;یا ازدحام ِچیزی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;از جنس بوی ِآدمیان را ؟!*2&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt; می دونین چیه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;من این زندگی لعنتی رو دوست دارم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;      &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;.....................................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;*&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;: کوروش رنجبر، از مجموعه شعر مغز مادرم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;*2: ایرج صف شکن، از مجموعه شعر سطر آخر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="FA" &gt;پ ن: &lt;a href="http://mahomahi.com/birthday"&gt;این هم لینک برنامه سورپرایزی&lt;/a&gt; ماه خوبم و بقیه دوستهای عزیزی که به شدت تک تک شون رو دوست دارم!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/08/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-3556803698405572975</guid><pubDate>Fri, 10 Aug 2007 00:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-08-10T04:09:48.324+03:30</atom:updated><title>تولدی دیگر</title><description>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/aftab-747733.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: pointer; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/aftab-747727.JPG" border="0" /&gt;این جا راه بندون نیست! بابا می گه. نیم ساعت دیرتر راه می یفتادیم می خوردیم به شلوغی. این آفتاب داغه؟! این دفعه ضد آفتاب با اس پی اف 100 زدم. نسوختم. خوبه که نسوزم؟ من که می خواستم تو آفتاب داغش بسوزم. آفتاب داغ مرداد رو بهانه کنم و بسوزم. بسوزم؟یا بزرگ شم!؟ دستهام ولی سوخته! تا اون جاش که آستینم به اندازه ی دو تا لبه برگردون تا خورده. دستهام سوخته و دورنگ شده. دستهام. چقدر نگاتون کنم؟ با من چی کار کردین؟ اون موقع که از خواب پاشدم و محکم باهاشون به بالشم چنگ انداختم. با من چی کار کردین؟ اون موقع که دیگه قشنگ همه چی رو می فهمیدم ساعت سه و نیم شب بود. صورتم رو تو بالش فرو کردم و بی صدا جیغ کشیدم و دستهام.. که بازم به بالش چنگ می نداختن. دستهام. می تونم بکارمشون؟ یعنی سبز می شن؟! نمی دونم! پس این شهر چرا دیگه شلوغ نیست؟ سهمیه بنزین؟ سرم رو که رو بالش میذارم می گم صدای اکباتان میاد. دیانا میگه به خاطر هواپیماست. هواپیما. اهواز آفتابش داغ تره؟! می گم تنم واسه تحمل این بار بیش از حد کوچیکه همون موقع که ساعت سه و نیم شب بود. می خواستم جیغ بکشم. مثل زنی که تاب نداشت درد زایمان رو تحمل کنه. می خواست فارغ شه و نمی تونست. درد داشتم. درد دارم؟ از این پل رو گذرها خوشم میاد. اون جا بهش میگن تقاطع غیر هم سطح. تازه دارن می سازنش. یه پرده هم زدن که از مسافرها واسه اختلال در رفت و آمد پوزش می خواهیم. ولی این جا تا دلت بخواد از این تقاطع ها داره. این تیر برق ها. برق دارن. علی می گفت بالا رفتن از این دکل ها دیوونگی محضه. بعضی ها کله خرابی می کنن. مثل مصطفی کرمی. واسه فیلم برداری. دهنم طعم خون میده. ترمه می گه شاید لبت خون اومده. مصطفی هدف داشت. _:« از کابل پرت شدم پایین. بین تمشکها. حالا بیست روز گذشته. چشم هام رو میبندم و دست دارم. بعد چشم هام رو باز می کنم. دستهایم نیست. تنها درد است، درد، درد، درد.» مصطفی هدف داشت. دستهاش واسه هدفش سوخت. حالا درد داره.. درد.. درد اسم کتابیه که فروغ واسه تولد پارسالم جلو کتابخونه ش واستاد و اون رو از لای کتابها کشید بیرون. &lt;i&gt;در خاطره ام لحظه ای هست که به ناگهان همه صداها خاموش می شوند و من او را در بیکران میبینم که لبخند می زند&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;این رو نوشت و کتاب رو داد دستم. _:«این کتاب رو خیلی دوست دارم. به مناسبت نوزده سالگیت برای تو..» که لبخند می زند، در بی کران.. من درد دارم؟ من هدف داشتم؟ مصطفی هدفش هست ولی دستهاش نیست. من دستهام هست. هدفم کو؟! سوخت؟ هدف که آدم باشه همیشه یکی می سوزه. اورهان تو سمفونی مردگان سوخته بود، نه؟! ولی من نسوختم. هستم. من این جام. ایناهاش. تو دفترچه خاطرات کافه آلبالو. دستهامم هست با یه نرده بون. که ازش می شه رفت بالا. گفتم پله های ترقی، نه؟! مامور سازمان برق به همه اطمینان داده بود که محل فیلم برداری امن است. مصطفی با نرده بون رفته بود بالای دکل؟ این تیربرقها که بالاشون ترانسه اسمشون دکله؟ پس همه نرده بونها پله های ترقی نیستن. بعضی هاش آدم رو پرت می کنن پایین. من پرت شدم پایین؟ مگه داشتم می رفتم بالا؟ باید با دستهام نرده هاشو محکم بگیرم که یه بار لیز نخورم. دستهام این جاست. ایناهاش. باهاشون محکم چسبیدم به نرده های نرده بون. دستهایم را می کارم. سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/08/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-4371888071604276204</guid><pubDate>Sun, 22 Jul 2007 10:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-22T14:17:44.237+03:30</atom:updated><title>ماه و ماهی</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;/span&gt;زیر دوش که وامیستم و گریه می کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;اشکهام با قطره های آب یکی می شه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;و اونوقت، هیچ کس نمی فهمه که دارم گریه می کنم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;درست مثل ماهی ها؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;که اشکهاشون با آب تنگ یکی می شه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;و هیچ وقت، هیچ کس متوجه گریه شون نمی شه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;نه مثل ماه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;که از سنگه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;و هیچ وقت گریه نمی کنه...&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;......................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;پ ن: مامان میگه دخترها تصویری که از یه مرد واقعی تو ذهنشونه همیشه تصویر باباشونه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;پ ن: &lt;a href="http://www.mahomahi.com/photoblog/2007/07/moon-me.html"&gt;به بابام&lt;/a&gt; که نفس بالا و پایینمه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;پ ن: مامانم همیشه راست میگه..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/07/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-1471469467587802857</guid><pubDate>Tue, 03 Jul 2007 12:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-07T00:05:39.986+03:30</atom:updated><title>باشد که</title><description>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/me-711980.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/me-767773.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: pointer; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/me-767771.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;تصویر فوق تصویر منه وقتی که داریوش قصد ِ کشیدن ِکاریکاتور من رو داشت! از شهریور هشتاد و سه تا حالا من و خواهر گرامی داریم کند و کاش میکنیم تا شاید ته مایه شباهتی بین من و کاریکاتور مذکور پیدا کنیم که البته تلاشهامون بی ثمر موند و هنوزم که هنوزه در عجبیم که آقای کتابفروش چطور تونست از روی این تصویر، تشخیص هویت بده و باقی ِماجرا..&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;وب سایت &lt;a href="http://dariushramezani.com/"&gt;داریوش رمضانی&lt;/a&gt; عزیز که تازه راه اندازی شده. بشتابید، باشد که جزو اولین بازدید کننده ها باشید..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;این هم فتوبلاگ نوید دوست سابق و &lt;a href="http://hamclassi84.blogspot.com/"&gt;همکلاسی&lt;/a&gt; جدید! راوی سطور پرطرفدار "معمار خط کش ت کو؟!" باشد که به بهانه ی این فتوبلاگ جدی تر رو عکسهاش کار کنه چون اصولا معتقدیم مستعده..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"   style="font-family:Tahoma;font-size:10;"&gt;&lt;a href="http://termeh73.blogspot.com/2007/07/blog-post.html"&gt;ماجراهای "اگه سوسکی ..."&lt;/a&gt; رو هم که تو وبلاگ &lt;a href="http://termeh73.blogspot.com/"&gt;خواهر کوچیکه&lt;/a&gt; یافت میشه بخونید. خلاصه اینکه این قاسم آقا رو از دست ندین! ما که کلی خندیدیم! باشد که شما هم مستفیض شید...&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/me-796346.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-543208171544895596</guid><pubDate>Wed, 20 Jun 2007 18:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-06-20T22:30:53.174+03:30</atom:updated><title>دختر تابستان</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt; در آینه نگریستم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; و با آینه گفتم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; دختری که موهایش دیگر کوتاه نیست؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; آفتاب را داغ می خواهد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; داغ ِداغ!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-3469684953078762393</guid><pubDate>Fri, 25 May 2007 11:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-30T12:33:54.266+03:30</atom:updated><title>آن سالها</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; بعد مدتها یه سر به &lt;a href="http://laaf.persianblog.com/"&gt;لافهای مستها&lt;/a&gt;، وبلاگ قبلیم میزنم.. &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;a href="http://laaf.persianblog.com/1384_10_laaf_archive.html#4450422"&gt;همه به پرواز می رقصند&lt;/a&gt;ش &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; رو که می خونم یاد یه دوره ی خاص از زندگیم میفتم که دوست دارم راجع بهش حرف بزنم.. خیلی وقتها موقع نوشتن یه چیزهایی میاد رو کاغذ که آدم از وجودشون تو فکرش بی اطلاعه.خیلی وقتها خیلی از مسائل با نوشتن واسه آدم باز و روشن میشه..&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; این دوره مربوط به پاییز و زمستون 84 میشه شاید یه بخش هاییش هم برگرده به تابستونش. زمانی که به هر طرف نگاه میکردم فقط رفتن آدم ها رو میدیدم. هر روز که از این طرف و اون طرف هی خبر می رسید که فلانی قصد سفر داره! اعتراف میکنم که پُست پروازم یه مخاطب خاص داشت و تمام شخصیت هاشم الهام گرفته از کسانی بود که&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;فکر می کردم وجود خارجی دارن. جیم هم حرف اول کتاب اون دوسته که تازه از چاپ دراومده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; این طوری شروع کنم که من هم مثل خیلی از آدمهای دیگه کسانی تو زندگیم بودن که خیلی خیلی قبولشون داشتم و یه جورایی ازشون واسه خودم الگو می ساختم ممکنه هرگز فکرشم نکنن که این قدر روم تاثیر داشتن و واسم مهم بودن (چون اصولا آدمهایی که حضور زیادی تو فکرم دارن نقش کمرنگی تو زندگی واقعیم دارن! حالا نمی دونم فلسفه ش چیه!) اما چیزی بود که وجود داشت. خیلی وقتها خیلی جاها رفتارها و فکرهام رو با نظر اونها می سنجیدم. همواره درگیر بودم که مثلا فلانی در مورد این موضوع چطوری فکر میکنه و یا مثلا فلان کارم از نظرشون میتونه کار سبک سرانه ای باشه یا نه؟! تو ذهنم آرمانهای خاصی داشتم و همواره به فردایی بهتر فکر میکردم. افکارم رو با افکار اونها پرورش میدادم. رو حرفهاشون فکر میکردم و سعی میکردم تا جایی که میتونم روش زندگیشون رو رو زندگی خودم پیاده کنم! اونی که در مورد وضعیت بد و مشکلات دانشگاه یه فیلم تهیه کرده بود وقتی با برخورد منفی و آزاردهنده ی مسئولین سر تسویه حساب و باقی مسائل مواجه شد خیلی قرص و محکم این جوری میگفت: تمام این تلاشها واسه اینه که امثال من برنجن و سکوت کنن و تو جامعه تبدیل به یه شخص منزوی بشن یا که بذارن و برن! هرگز منزوی نمیشم، هرگز منزوی نشو! هر وقت دیدی داری به انزوا میری خودت رو از اون انزوا جداکن. خودت رو جدا کن و حرکت کن! تمام این حرفها و امثال این تو ذهنم می چرخیدن و در حد توان خودم و به اندازه ی یه بچه دبیرستانی سعی میکردم که فعال باشم. به کشورم فکر میکردم و خودم! به ساختن و ساختن! رو انزوا خط قرمز کشیده بودم و فقط در صورت مرگ، ممکن میدیدمش! کسانی برام وجود داشتن که از نظرم داشتن حرکت میکردن و خودم رو میدیم که پشت سرشون دارم راه میرم و سعی میکنم که تا حد توانم قدم هام رو روی جای پاهای اونها بذارم. به ماندن فکر می کردم! به بودن و ساختن.. سال کنکور که شد ارتباطم با دنیا قطع شده بود! فقط تو خونه بودم و گوشه ای کتاب می جوییدم. از الگوهام بی خبر بودم و آینده رو تو مشتهامون میدیدم.. جدای از ضربه ای که بعد کنکورم به خاطر فنا شدن یه سال عمرم با یه امتحان بد چهار ساعته میدیدم، &lt;a href="http://laaf.persianblog.com/1384_6_laaf_archive.html#4003980"&gt;کلا روحیه ی خوبی نداشتم.&lt;/a&gt; مسائل جدیدی پیش روم قرار گرفته بودن که قبلا بهشون فکر نکرده بودم! رو زندگی باباها و مامانامون و همه ی آدم های نسل اونها دقیق تر شدم! به دیالوگهای رضا کیانی تو ماهی ها عاشق می شوند فکر کردم و حرفهای مامان دنیا! به بابام نگاه کردم که داشتم باهاش چایی می خوردم. به آرمانهای دوران جوونیش و به زندگی روزمره و اداری الآنش. شک میکنم . به خودم به انگیزه هام. به فردام. به تصویری که از خودم به عنوان انسان ساخته بودم.. اون تابستون بین زمین و آسمون پیچ می خوردم و گیج میزدم و فکرهایی که تو ذهنم میومد و میرفت سر و ته نداشت و زندگیم شده بود مثل نثر بوف کور هدایت! همه چیز مثل یه خواب بعد از ظهر بود تو یه روز گرم تابستون! همون قدر آشفته و آزاردهنده! تا اینکه یه شب همون دوستی رو که بحث سفر یا انزواش تو ذهنم حک شده بود رو روخط میبینم! بعد یه مدت خیلی طولانی! شاید یه سال. جیغ میکشم و فکر این که در مورد مشکلات جدیدم میتونم باهاش حرف بزنم واسم مثل یه قاچ هندونه تو گرمای همون خواب بعد از ظهری که گفتم میمونه. دوست تازه از سفر افغانستان برگشته بود و خبر ازدواجش رو با یکی که اونم تو کار سینما بوده بهم میده. شاکی میشم که چرا خبر به این مهمی رو زودتر نگفتی و من قرار بود تو مراسمت کلی برقصم. بعد از کمی حال و احوال و چه و چه میگه که قصد سفر داره و می خواد از این جا بره! حرفش حکم همون ظرف آب سرد معروف رو داره که خیلی غیر منتظره رو سرم خالی میشه و خشکم میکنه! میگه از خیلی چیزها خسته شده و می خواد بره! می خواد بره! سرم تا آستانه ی انفجار درد میگیره و واژه ها رو گم میکنم.. یکم بعدش خبر سفر مرد نویسنده هم که میرسه دیگه چشام سیاهی میره و همه چیز و همه کس واسم میشکنن! شکستی شکستی! کسانی که این طوری بتم شده بودن رو یهو متناقض با چیزی که فکر میکردم میبینم و یه هو همه ارزش هام زیر سوال میره! تا چند ماه چشمهام پر از اشکه و تصویر ها شکسته! پرواز آخرین پست لافها میشه و واسه خودم حکم بسته شدن یه پرونده تو یه دوره ی خاص از زندگیمو داره. همون جا که میگم جیم را در فرودگاه جا گذاشتم! باید دنبال نویسنده ی دیگری بگردم؟! که نگشتم و از الگو داشتن برای جلوگیری از یه ضربه ی دیگه، صرف نظر کردم. این دوره رو دوست دارم و تینای اون موقع رو خیلی بیشتر از تینای حالا دوست و قبول دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; تو دوره ی جدید زندگیم که مقارن با شروع ماه و ماهیه سعی میکنم واقعی تر فکر کنم! هدف خاصی رو دنبال نمی کنم. بیشتر درگیر زندگی روزمره م و نسبت به مسائل بزرگی که تو جامعه م داره اتفاق میفته خیلی وقتا بی تفاوتم. همه ی پستها گویای یه سری افکار و درگیری های کاملا شخصیه که تو لافها نبود. الآن دیگه رو رفتن آدمها حساس نیستم و شاید بهشون حق میدم! روزنامه نمی خونم چون اعصابم رو میریزه بهم و از هرچیزی که ناراحتم میکنه به شدت سعی میکنم فاصله بگیرم. این رویه ی جدید زنگیم رو دوست و قبول ندارم. شاید به خاطر همینه که خیلی وقتها اینجا مکانی شد واسه غر زدن و داد و بیداد کردن از شیوه ی زندگیم. نمی دونم تا کجا قراره ادامه پیدا کنه. اما چیزیه که فعلا وجود داره..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/05/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-254913023725497529</guid><pubDate>Fri, 18 May 2007 10:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-18T13:57:43.848+03:30</atom:updated><title>وقتی همه خواب بودیم</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/khab-721487.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://www.mahomahi.com/weblog/uploaded_images/khab-721482.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;     &lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt; آنگاه که در روزمرگی هایمان جز سیاهی و اجبار چیزی ندیدیم به گورها و گهواره ها پناه بردیم. آرمان شهرهایمان را سکوت کردیم و تعالی ِآنها را در رویاهای صادقه یمان گمان کردیم. در رفت و آمد گهواره ها و صدای ماشین ها، در بستر گورها فقط خوابیدیم و خواب دیدیم: خوابهای پریشان، خوابهای صادقه، خوابهای زمستانی، خوابهای خرگوشی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; گاه در بیداری دو ساعته ی بعدازظهر پشتمان را به جماعت خفته کردیم و چهره هایمان را در صفحات کتابهای فلسفی و تاریخی فرو! دستهایمان به قلم رفت و از نوشته هایمان بو بلند شد. گاه بوی تعفن، گاه بوی ضُمغ قهوه و سیگار! گاه بوهای مشکوک، مشکوک...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; راوی ِبوهای مشکوک! خواب در چشم ترش شکست. اما اشکهایش در سرمای ناجوانمردانه ی بی سلامی ها خشک شد. نه وامی نه جامی. راوی گاه در رفت و آمد مردم ِآن خیابان شلوغ گم شد و گاه صدایش از پشت مرزها آمد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt; ما خواب بودیم، ما خواب بودیم و صدایی خشن با تهدید ِبلعیدن ِوحشی خرخره هامان برایمان لالایی می خواند. ما خسته از خواب و بدنهایمان کسل و کوفته از تکرار اسکان، صدای ساعت را منتظر بودیم... پرنده ی کوکی ئی که هشت بار از زندان جعبه ی چوبی ساعت دیواری بیرون بیاید و کوکو کند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ساعت هشت است: کوکو.. کوکو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تق!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بر بدن قهوه ای ساعت دیواری چیزی جز عقربه های غُر شده و فنر آویزان از پاهای پرنده نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;روزنامه های صبح فردا: صفحه ی حوادث، سیاست، بین الملل، اقتصاد، فرهنگ و هنر:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;عاملی نفوذی قصد بدخواب کردن جماعت را داشت! بر دهانش زدیم! خواب حق مسلم ماست!&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;</description><link>http://www.mahomahi.com/2007/05/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Tina)</author></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-20141059.post-4224024102899894726</guid><pubDate>Wed, 09 May 2007 19:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-18T14:03:47.246+03:30</atom:updated><title>قدرت هنر</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;ردیفِ نوارهای کاستی که دستی روشون حرکت می کنه و دوربینی که با نمای نزدیک حرکت دست رو در امتداد صف نوارها دنبال میکنه.. خبری از رنگها نیست. فیلم، مثل عکسهای سیاه و سفید اما با تم آبی سرما و سکوت رو تو وجودم تزریق می کنه. از این دست فیلم هایی که نقش اول تو دلش حرف می زنه و شمردگی کلماتش وجود آدم رو تسخیر می کنه خوشم میاد. مثل بانو.. این سرما و سکوتِ توی فیلم ها رو دوست دارم. واسم فرقی نداره مثل بانو با سفیدی و سرمای زمستون القا بشه یا مثل این جا به یه تم آبی! سکوت و سرما.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; « الآن یه سال و دو ماه و پنج روزه که این جام و هر روز صبح باید این ها رو با خودم مرور کنم تا حساب ساعت و روز و ماه از دستم خارج نشه!»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; تا همین جاش روایت از فیلم کافیه. هدف، کارگردانی بود که با انتخاب یه سری رنگها و نماها و دیالوگها یه حس خاص رو تو وجودم ایجاد می کنه و یه سری احساس ها رو برانگیخته و یه سری مسائل رو هم برای درگیری ذهنی بهم پیشنهاد می کنه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt; هنرمندها اگر واقعا هنرمند باشن آدم های قدرتمندی هستن. شاید خیلی قدرتمندتر از سیاستمداران. هنرمندان با استفاده از ابزار مختلف عواطف و احساسات مخاطب رو نشانه می گیرن و یه سری چیزها رو توشون بر می انگیزن. مثلا کوچکترین کارشون اینه که تو سینما (اگه سینما رو به عنوان هنر هفتم قابل بدونیم) با استفاده از یه موسیقی که نتش مطبوع مزاج آدم باشه و هماهنگ با تصاویر فیلم، چنان اتمسفری به فضا می دن که عقل آدم از کار می افته و حرف کارگردان می شه سند! حالا جدای از این مثال ساده منظور ِکلی اینه که کلیه ی هنرمندان اگر به کارشون وارد باشن چون ابزار و مصالحشون در ارتباط مستقیم با عواطف و احساسات آدم هاست، تئوری شون خیلی راحت می تونه به شخص منتقل و در اکثر موارد مقبول واقع بشه. خیلی وقتها حین خوندن یه کتاب یا تماشای یه فیلم کاملا واقفی که شخص داره چیزی رو خلاف ایدئولوژیی که تو کل زندگیت داشتی روایت می کنه اما هنرمند تو پیاده کردن موضوع این قدر قوی عمل می کنه که یکهو به همه چی شک می کنی، حتی واسه یه لحظه. هنرمندان شاید خیلی قدرتمندتر از سیاستمداران هستن اما مثال قدرتشون در تفاوت با قدرت سیاستمداران شاید همون مثال معروف با پنبه سر بریدن باشه! یعنی بر خلاف سیاستمدارها جبری تو کارشون نیست. بهتره این طوری بگم که قدرت طلبی که هنرمند باشه یا در نوعِ دیگه هنرمندی که قدرت طلب باشه خیلی می تونه خطرناک باشه. شاید مقایسه کردن قدرتِ یه هنرمند با یه سیاستمدار خنده دار یا عجیب باشه اما مقصود به کرسی نشوندن یه ایدئولوژی خاصه! مثال ساده ش یه نگاه کوچولو به تاریخ کردنه. تو تمام دوران همواره این هنرمندانِ مخالف هستن که از طرف حکومت ساکت یا مفقود می شن. حکومتها همواره از هنرمندان می ترسن. نمی گم این فرآیند انتقال تئوری ها و ایدئولوژی ها از جانب هنرمندان صد در صد و مطلقه اما خیلی خیلی می تونه حساس و خطرناک باشه. پس هنگام مواجه با یه اثر هنریِ قوی مواظب احساساتمون باشیم! اون قدر خودمون رو در ب